39_هوا بدون من سرده الان داغی نمیفهمی...

سه شنبه س.روزی که تنهایی و مال خودته. روزی که توش هر هفته به این نتیجه میرسی که با کل دنیا قطع ارتباط کنی و هیچکی قد خودت نمیتونه خوشحالت کنه.باز هم میری مدرسه.بدون لباس فرم.با مانتوی مورد علاقه سورمه ایت.مثل همیشه سکوت اول صب ساختمون اصلی مدرسه سهم توعه.یه راست میری سراغ آیینه وسط راهرو و موهای خیس شدتو مرتب میکنی.میری طبقه بالا.دلت نمیاد روز به این قشنگیُ با درس خوندن شروع خراب کنی!!به خودت میگی به درک،من که وا دادم اینم روش...به خودت تشر میزنی و میگی فقط ساعتِ اول! بعدش درسُ شروع میکنی.طبق معمول دنبال دیوان شمس میگردی.نیست.چشمت میفته به خسرو شیرین نظامی.اونو ورمیداری و میری وسط راهرو تو تاریکی تکیه میدی به شوفاژ و میشینی.نیم ساعتی میخونی.حجم کتاب زیادِ و نمیرسی تمومش کنی.جاهای خوب ترشو میخونی.خوباشو!و تهشو.نهایتا هم یه "لعنت بهت"نصیب شیرین میکنی و کتابو میذاری سرجاش.شلوغ شده.بچه های سال پایینی خیییییلی پر سر و صدان(پیش دانشگاهی کی بودی توووو؟!) .ماگ آبی رنگی که "ذال"برات خریده بود و روش نوشته توییتر رو با یه کافی میکس برمیداری و میری آبدارخونه طبقه پایین.پیرمردِ خودش نیست ولی آبجوش هست.چشت میفته به توییتر و لبخند میاد رو لبات.من تا حالا یکبارم توییتر نرفته م و نمیدونم چیه."ذال"گفته بود میدونستم آبی و توییتر رو دوست داری و من گفته بودم توییتر؟!.نمیدونم دقیقا شباهت وبلاگ با توییتر چی بود که فک کرده بود اونجایی که به قول اون من همیشه توشم توییتره.میرم بیرون.خانوم"ر"بهم میگه که به چه دلیل روزی که کلاس ندارم خونه ی گرم و نرمُ ول کردم اومدم مدرسه؟!.از ساختمون اصلی خارج میشم.بقیه باید برن کلاس و این یعنی کل محوطه مال من خواهد بود.کم کم خلوت میشه.و بارون نم نم تر.و من خیس تر از قبل.سردم نیس.وقتی حسِ خاصی دارم اینطوریم.شاید داغ بودم نمیفهمیدم.الان ناراحت بودم یا خوشحال که نمیفهمیدم؟.نمیدونم. چشم افتاد به همون جایی که سه سال پیش سبزه به خاطر من گریه کرده بودم.به خودم قول میدم دیگه بخاطر هیچی و هیچکی ناراحتش نکنم.اخمام تو همه.رو یکی از نیمکتا میشینم.دلم تنگ میشه واس مدرسه.باورم نمیشه آخرین سالیه که اینجام.همه جا رو خوب نگاه میکنم.عمیق نفس میکشم.نورِ تو آسمون چشمو میزنه و با فاصله خیلی کم صداشم میاد.رعدُ برق.صدای جیغ بچه ها از ساختمون اصلی مدرسه میاد.صداش آرومم میکنه.لبخند میزنم.قورت میدم.چشامو بستم رو به آسمون.گریه م گرفته.صدای یه چیزی مث رعد و برق و بارون باید آخرین چیزایی میبودن که آرومم میکردن.یکم زوده.بهم گفته بود.گفته بود هوا بدون من سرده الان داغی نمیفهمی...

۰ نظر

36_زلزله،یک

تو اتاقت نشستی و داری دینی میخونی."اگر بخواهد خلقتی جدید می آورد و این بر او سخت نیست" .میری تو فکر.که چیکار میکنه؟چیکار میخواد بکنه؟چیکــــــــار میتونه بکنه؟چطور میخواد خلقت جدید بیاره؟چطور از بین میبره مارو؟

سردرد داری هنوز.سر چی؟بماند.سرگیجه میگیری.دنیا میچرخه دور سرت.دنیا زیادی میچرخه و میفهمی که نه،بیشتر از دنیا دور سر چرخیدن ساده س.زمین داره تکون میخوره.یه حس خیلی عجیب داره که تا تجربه ش نکنی نمیفهمی چی میگم.اصن خود منم نمیدونم چجوری بنویسم حس و حالمو.یه حسُ حالایی تو کلمه ها جا نمیشن.حسُ حالی که تو خونه عادی هم نمیشه تحربه ش کرد!آپارتمان باشی باید.بالا باشی باید.هر لحظه منتظری یه چیزی از بالا بیفته رو سرت و تمام.نمیفته.فقط تکون میخوره.تند ترو تند تر.اونقد که تعادلتو از دست میدی و میفتی.بلند میشی ولی پاهات یاری نمیکنه.آیینه ت از رو دیوار میفته .کتابات از رو میزت دونه دونه میفتن زمین.تخت و کمد اما دارن وسط اتاق میرقصن انگار.صدای داداشت میاد که با جیغ داره میگه"آبجی از اتاقت بیا بیرون" و به بابا میگه"تو رو خدا بریم بیرون تو رو خدا...".بالاخره یادت میفته که بدبخت زلزله س! ممکنه بمیری.مثل دفعه های قبل شدتش کم نیس.این دفعه قبل نیس رو تختت باشی و فک کنی تختت گهواره شده و حال کنی.میرم بیرون از اتاق.همه جا تاریک میشه.برق هم که رفت.صدای جیغ و داد مردم از پنجره و در و کانال کولرُ همه جا میاد.تو تاریکی برمیگردی به اتاقت.پاهات تعادل نداره و باز میفتی.یه پالتو و شال برمیداری و میری پیش بقیه.باز هم فوش به قانون و فرهنگ مملکت که من تو این وضع باید به فکر حجاب باشم یا جونم؟!.همچنان داداشت داره جیغ میزنه و گریه هم قاطی ش شده.به معنای واقعی کلمه کج شدن ساختمون رو حس میکنی و بعد چند ثانیه تکونا خفیف تر میشه...بابات فقط کلید خونه و گوشی برمیداره و میرین.تو راه پله ها میبینی گچ ریخته.میبینی جلو چشت دیوار ترک برمیداره.بازم تکون میخوره.دلت میخواد بیشتر تکون بخوره و تو همونجا بشینی و بمونی زیر آوار احتمالی!خل خودتی.دوس ندارم بمیرم ولی بدم نمیاد تجربه ش کنم.خصوصا که الان انقد نزدیک حسش کردم.یه حس عجیب و لذت بخش! که با هیچکدوم از لذت هایی که تجربه کردی تا الان و تجربه خواهی کرد شک نداری که فرق داره .ولی میری بیرون.هنوز یه کلمه از دهنت بیرون نیومده و جیغ هم نزدی.بالاخره میرسی پایین.داری فک میکنی به چند نفر.به چند نفر که برات مهمِ بدونی حالشون خوبه؟زنگ میزنی.میگه خطا در اتصال.نمیتونی بفهمی اونا چی شدن.یه عده رو نمیتونی بفهمی،یه عده رو هم حق نداری بفهمی.حتی نگران اونایی میشی که خبرُ میشنون و نگرانت میشن.دلت میخواد اون وسط چند نفری باشن که یاد تو افتاده باشن

خودتم باورت نمیشه زلزله 7.3 ریشتری بوده.قاعدتا یه همچین عددی باید ویرون میکرد شهرُ ولی نکرد.زلزله رودبار7.4 بوده.آقا چرا ما هنوز زنده ایم؟!بخاطر موقعیت جغرافیاییِ انگار...ماه کوه داریم.اونا نداشتن. شاید خوشی زده زیر دلم.ولی واقعا دلم میخواست اون تو بمونم و چیزیم بشه.البته نه چیزِ عادی! در حدی که دربست اون دنیا.نه که ناقص بشم!.هرچند اگرم میموندم چیزی نمیشد.نمیدونم.بهرحال اون لحظه که کف اتاقم نشسته بودم و داشتم تکون میخوردم و افتادن وسایلمو میدیدم حس و حالش با هیچ چیز دیگه ای قابل مقایسه نیس.مث خیلی لذتای کوتاه مدت دیگه تموم شد...

ته تهش اینکه الان دوشنبه س.دیشب میخواستم بیام خونه بخوابم ولی بابا گفت امن نیست و بیرون داخل ماشین خوابیدیم.سردرد خوب نخوابیدنِ دیشب ولم نمیکنه و هر لحظه که چشام سیاهی میره فک میکنم شاید دوباره دنیا میخواد زیادی بچرخه ولی انگار تموم شد...

 

*واس خودم آره،ولی هیچ خوشحال نیستم از مرگ هم وطنای استان کناری...هی با خودم میگم کاش همشون یه عده خل مث من بوده باشن که دلشون میخواسته :| ناراحت هم هستم حتی و یه عذاب وجدان خاصی دارم...آخه شب قبلش داشتم واس امتحان زمین میخوندم.حجمش زیاد بود و خارج برنامه بود خوندنش.آخه مدرسه گیر بود و تاکید داشت رو امتحانای زمین.آخه من کتابو کوبیدم زمین.آخه من گفتم امیدوارم یه زلزله بیاد فرزانگان صاف شدنتو ببینم!! هرچند فک نکنم مدرسمون چیزیش شده باشه ولی...خدایا؟داشتیم؟یه حرفی زدم حالا.شوخی کردم تو چرا جدی گرفتی...

*انگار واقعا سخت نیست براش بهم زدن زمین.یکم ریشترشو بیشتر میکرد شهرای شما هم شامل نگاه الهی! شایدم زمینی میشد.یکم بیشتر؟قیامت حتی.فک کنم باید ایمان بیارم،نه؟

۱ نظر

35_چشم تو رنگ عسل توی چشم تو نگاه مث شاه بیت غزل...

خدا نکنه خیلی اتفاقی یه آهنگی رو پیدا کنم و خوشم بیاد ازش

خواننده رو پشیمون میکنم ازین که آهنگش مورد توجه من قرار گرفته

از صب ابی داره میخونه

قشنگ حس میکنم صداش خسته شده میگه باااااو حالت بهم نخورد از صدای من؟!

شما هم گوش بدین (این)

۰ نظر

34_خسته ام...مثل دختری که الکتروکاردیوگرافی خوانده

۰ نظر

32_بعد از کنکور چه میماند؟یک بی گردنِ بی کمرِ کورِ کچلِ چاقِ زشت

سال دوم دبیرستان از یه روزی به بعد دیگه نتونستم عدد چهل و دو و سی دو روی تخته رو تشخیص بدم.رفتم دکتر.آستیگمات،بیس پن صدم.عینک داد.نزدم.نمیزنم.

سال سوم،کمردرد.سرِ خم شدن زیادی روی کتابا...

و الان چند روزه گردن درد شدید.باز هم همون کتابا.سرم رو تنم سنگینی میکنه و فقط باید افقی شم که درد نگیره

صورتمم صاف نیس تازه:/جوش جوشی:/عصبی:/رنگ پریده:/زرد:/موهام نسبت به پارسال دقیقا یک دوم شده - _ -



جمعه بعد از آزمون وقتی تراز و رتبمو دیدم زدم زیر گریه.نمیشد.درس خوندنم کم نبود...ولی رتبه داغون.تمام رشته تجربیای دوروُ برم پشت کنکوری بودن و قبول شده بودن.نفرای برتر شهر و کشور همشون کنکوریای یکی دو سال آخرن.به خودم گفته بودم حقِ اینکه اسم"میمونم سال بعد" رو نیارم ولی همونجا از تو اتاقم داد زدم"امسال نمیشه...سال بعد"

بعدم رفتم جلوی آیینه

بازم زدم زیر گریه

رفتم رو وزنه

از آخر شهریور که تا الان شیش کیلو اضافه کرده بودم...

چهل روز شیش کیلو؟!

قیافه ی اون دختره نازنین که تابستون میدیدمش و صد کیلو! بود اومد جلو چشم.دوسال پشت کنکور بود.چهل کیلو اضاف.تهشم امسال انتخاب رشته کرد پرستاری...

زنگ زدم به زندایی یکی مونده به آخری.که میخواستی بری باشگاه گفتی تنهایی نمیری؟میام باهات از فردا میریم




پشیمون شدم.فکر سال بعد رو از سرم انداخته بودم بیرون.امسال باید میشد.باشگاه وقت میگرفت.باید مینشستم سر درسم- _ -.ولی بهش گفته بودم که باهاش میرم.بهرحال...

۰ نظر

29_با این و اون نجنگ،فرار کن فراااااار

امروز کلاس نداشتیم ولی مدرسه رفتم.خونه که باشم میخوابم.تا خودِ لنگ ظهر.بعد اونم سرم درد میکنه و باز میخوابم.میبینم عصر شده و هیچ کاری نکردم.واس فرار از خودِ تنبلم و عذاب وجدان بازم میخوابم.به غیر از یه دوره خاص حدودا یه ماهه تابستون من همیشه آدم خوابالویی بودم و هستم.وقتی هم حالم خوب نیس ازین علاقه و راحت به خواب رفتنه،ازین تواناییِ تونستنِ چن روز کامل خوابیدنه سو استفاده میکنم..فقط نمیدونم تا کی میشه از بیداری به خواب فرار کرد


امروز ذال و سبزه نمک نبودن.حالم بهتر از روزای دیگه بود.یه آرامشِ خاص که تو روزای دیگه نبود.تنها خوری،تنها درسخونی،تنها قدم زنی،تنها خندیدن و همه کارایی که امروز کردم یه مزه دیگه داشت


و در نهایتا هنوز باورم نمیشه امسال کنکوری ام 

آخرین سالیه که میرم مدرسه

و ازون بدتر...یک ماه گذشت...من چیکار کردم این یه ماه؟

فک نکنم بتونم این هشت ماهو بخوابم و فرار کنم...

فک نکنم روز کنکورم بتونم بخوابم

فک نکنم روز اعلام نتایج بتونم بخوابم...

۰ نظر
طراح قالب: عرفان | ویرایش شده به طور ویژه برای بنفشه قدرت گرفته از بلاگ بیان