حتی شما سیب زمینی عزیز

فک نکنم کسی باشه که سیب زمینی سرخ شده دوست نداشته باشه.تا حالا دو وعده پست سر هم سیب زمینی خوردین؟سه وعده چی؟چهار بار؟پنج بار؟اگه تا الان زده نشدین بی شک سر شیشمین بار حالتون بهم میخوره ازش

احسان جان!تو کار و زندگی نداری؟لامصب سیب زمینی هم که باشی یه حدی داری.تا یه جایی خوشمزه ای.خودت خسته نشدی هرسال هرسال؟شبکه سه ماه رمضون دم اذان رو قرق کردی؟

۹ نظر

زمینی که سرشُ به سنگ زدن

زمین واس دانش آموزای تجربی مث یه بچه اضافیه که باباشون یه روز از در اومده تو گفته بچه ها زمین داداشتونه .سر به زیره،هیچی نمیگه،سوالاشم سخت نیست چون فرصت رشد و جولان پیدا نکرده.کسی محلش نمیذاره ولی یه دست محبت معمولی بکشی رو سرش مزه تراز تا نه هزار رو هم بهت میچشونه:دی.در ضمن،بیخود تر از مشتق گرفتن و میدان مغناطیسی واس دانش آموز این رشته نیست که سر جنگ دارن باهاش.اگه یکم این سنجش لعنتی ضریبشو در حد صفر پایین نمیاورد و میخوندنش بر همگان آشکار میشد یه درس به زبون آدمیزاد و کاربردیه که  از چشم دور مونده.وقتی هدف از درس خوندن کنکوره و کنکور میگه زمینُ ول کن همین میشه ولی اگه درس واس یادگرفتن بود از معدود کتابای بدردبخور درسی همین زمین بود.حالا زمین جان غصه نخور.شنبه امتحانتو داریم.همه میگن میذاریمت تو تبصره.من نمیدونم تبصره چیه و کجاس که که بذارمت توش.میخوام یه روز هم که شده واس دل خودمو خودت درس بخونم...


۱۳ نظر

ولی اگه من باهاشون می بودم مسیرشون عوض میشد و تصادفی هم تو کار نبود

بعد از امتحان دخترخاله مامان جلو مدرسه منتظر بود دخترش بیاد بیرون اتفاقی منو دید و کلی تعارف کرد که بیا باید برسونمت.در اون حالت که کسی دنبالم نمیومد و حال زنگ زدن به آژانس رو نداشتم خیلی دلم میخواست قبول کنم ولی نمیدونم چرا حس ایرانی بازیم که خیلی کم خودشو نشون میده تعارفو کنار نذاشت و گفت ممنون،خودم میرم.بعد از چند ساعت یه تلفن و مامان بزرگی که شوکه منو نگاه میکرد.تصادف کرده بودن.خودشو دخترش.ماشینشون از عقب تا نصفه تا شده و از جلو هم همین طور .چهار تا ماشین تصادف کردن و اونا دقیقا وسط بودن و از هر طرف خوردن.هی منو نگاه میکنن.میگن دخترخالهِ میزنه تو صورتش و با خودش میگه خوب شد بنفشه باهام نیومد،دختر خودم به درک!.منو به شکل اون امیر از آن دنیا آمده بیهقی میبینن و اسپند دود میکنن و صدقه میذارن :|


۸ نظر

خاااااک

گفته بودم فوبیای تلفن دارم؟داداش از تو حال دااااد میزنه رفیق جانت داره زنگ میزنه.گوشیو میده بهم و :

_بنفشه کجایی؟چیزیت شده؟

_خوبم بابا انقد دلتون تنگ میشه برام؟یه هفته س ندیدمتون!

_چرا مدرسه نیومدی؟

_چرا بیام؟

_نگو نمیدونستی...

_چیووو-_-

_امتحان ترم داشتیم صبح


و قطع شد.تا الان هر چی زنگ زدم بگه چه امتحانی چه درسی آخر چرا شما چرا برنامه امتحانی نمیدید به من اصن مگه امتحانات یک خرداد شروع نمیشه-_-شهریور باید بدم امتحانشو یعنی؟


پی نوشت:ریاضی بوده رفقا:))))))شهریوری شدیم رفت

۱۴ نظر

حیف اون شبا که نخوابیدم به خاطرِ...

سوم دبیرستان شهر خودمونو ترک کردیم و رفتیم اون وسطا مسطا.تا عید رو اونجا مدرسه بودم ولی بعد عید اومدم شهر خودمون که امتحان نهایی ها رو اینجا بدم تا مدرک دیپلمم رو منطقه سه گرفته باشم.کاری ندارم اشتباه محض بود و کاش منطقه دو میموندم و تو شهری که ناحیه ش واس کنکور و سنجش و این کوفتا با تهران حساب میشد و نزدیک تهران بود.اون سال حوزه امتحانی مون افتاد یه مدرسه دیگه.سه ماه خونه داییم بودم و چون ایشون آدم شلوغیه و صدای فوتبال و والیبال و فیلم رو تا ته بلند میکرد و باید صبر میکردم بخوابه از حدودا دوازده شب به بعد درس خوندنو شروع کنم.صبح ها با چشای قرمز و سردرد منتشو بکشم که جون مادرت منو ببر مدرسه.اجازه نمیداد تنها برم خودشم بیدار نمیشد:/واس همین معمولا دیر میرسیدم و میشنیدم خااااااااااااانوم چرا انقد دیر اومدی در حوزه رو دارن میبندن.به جز من معمولا یه اکیپ دیگه هم بودن که دیر میرفتن داخل و خیلی جنب و جوش و استرس داشتن.هم مدرسه ایم نبودن و نمیشناختمشون.اون ته مها زیر درختا تند تند کتابو باز میکردن و با هم حرف میزدن.نمیدونستم چشونه و خیلی کنجکاو شده بودم چرا همیشه دیر میان تو

چند هفته پیش که کتابخونه میرفتم با دختری آشنا شدم که مریم اسمش بود.این اواخر بیشتر از بقیه بهم نزدیک بود و کاسه کوزمون با هم مشترک شده بود.یه روز تایم استراحت که بقیه دوستاش هم بودن یهو شروع کردن به حرف زدن از خاطرات دوران امتحان نهایی که چقد استرس میکشیدیمو فشار رومون بودو این حرفا.یهویی پرسید بنفش سوال میخری؟گفتم سوالو جواب میدن،نمیخرن:|.مسخره م کرد و گفت بچه درس خونا سوالو جواب میدن،ما سوالو میخریم!بهش گفتم شما مایه دارین لابد:/بعد جدی شد و رو به دوستش گفت:اسرا با طرف حرف زدی؟امسال هم میتونه سوالا رو بفرسته برامون؟.پرسیدم جریان چیه؟گفت یه آقا هست از گیلان سوالای نهایی رو میفرسته براشون.بهش گفتم سوالا رو همون صب ساعت چهارو پنج میدن تکثیر کی فرصت میکرده بفرسته براتون؟و گفت حدودا ساعت هفت سوالا رو میفرستاده براشون و هر برگه با توجه به سختی امتحان بین 200 تا 400 هزار تومن رو میفروخته بهشون و اینا بین جماعتی تقسیم کردن پولشو.و فهمیدم اینا همونایی بودن که عجله ای و تند تند  بازه هفت تا هشت صب تو کتابا دنبال جواب سوالا میگشتن پارسال.پرسیدم معدل نهاییت چند شد؟جواب داد بیست دیگه.بعد هم لب و لوچه ش آویزون شد و حسرت خورد که ای کاش میشد سوالای کنکور رو هم بخریم راحت میشدیم


۱۳ نظر

کاه نوشت

حسی که این روزا بیشتر آزار دهندس تموم نشدن درسا و بلد نبودن و مرگ بر کنکور نیست.اینه که چیزهایی که چند ماه پیش خوندی و از پس سوالاشون براومدی رو الان مثل خنگول ها فقط نگاه میکنی و میگی این چی هست اصن؟مبحثی به کوفتی حرکت و دینامیک رو مهر و آبان با دلی آکنده از غرور با سوالاش برخورد میکردم الان فقط زل میزنم بهش و حتی فرمول ایکس تی به علاوه ی وی صفر رو هم ذهنم یاری نمیکنه به یاد بیاره.بازده م از خوندن یه مطلب و توانایی حل سوالاش از حدودا صد درصد رسیده به شاید بیست سی درصد.همین هم سرعتمو واس درس خوندن آورده پایین و ده بار باید یه چیزو بخونم تا بفهمم چیه. حدودا یه ماهه تو چن صفحه ی اول الکتروشیمی گیر کردم و نمیتونم پیش برم:|حس میکنم مغزم کهنه شده دیگه ظرفیت مطلب اضافه نداره همون قبلی ها رو هم داره پس میده.ولی من میخونم.درس خوندن این روزا شبیه به زور کاه دادن به خورد خودمه!خر هم نمیتونه انقد کاه بخوره ولی من میخورم:|هشت تیر هم همشو بالا میارم رو یه پاسخبرگ و تمام

 

بدربخور نوشت برای کنکوریا:ماه آخر برای جمع بندی میرن سراغ کنکور های سالهای گذشته و عموما هم گزینه اول روی میز زرد اختصاصی قلم چیه.نخرید اون لامصبو.اگه تا الان تو دام این کتاب نیفتادید ادامه متن رو بخونید اگرم دارید کتابو نخونید که دلتون نسوزه:دی یه کتاب نسبتا قطور هستن ایشون که اصن حس کنکور دادن رو به آدم نمیده و هی باید دستت رو صفحه هاش باشه کتاب بسته نشه.با یه فونت خوشگل و رنگی منگی.پاسخبرگ نداره و باید وارد کنید جوابا رو خودتون رو یه برگه.قلم چی مولف کتابا و طراح سوالاش کلا حوصله ندارن دو کلوم مث آدم حرف بزنن پاسخنامه ش رو یجوری سر هم آوردن که هیچی نمیفهمی.برید سراغ کنکوریوم مهر و ماه.یه بسته شیک و پیک که بازش میکنی دفترچه های کنکور پنج سال اخیر با همون رنگ و فونت سیاه سفید توشه و پاسخبرگ سفید و یه کتاب کوچیک پاسخنامه زیردیپلم فهم هم داره.الان هم 30 درصد تخفیف گذاشته سایت مهر و ماه. قیمتش حدودا نصف زرد اختصاصی در میاد و کیفیتش از هر لحاظ نسبت به زرد عالیه

۹ نظر

جاست فور منفی هیژده

آقا من بسیور خوشحالم فک کردم فقط منم که دلم سوخته و گناه دارم ولی دیدم کم نیست تعدادمون :دی (حسی شبیه به وقتی که واس امتحان درس نخوندی و میبینی همه نخوندن)

بذا کنکورو بدم و بدیم(خطاب به 90 درصد همون خواننده های انگشت شمار اینجا)

و سعی کنید تهران هم قبول شید :دی

یه دورهمی با مدیریت خودم برگزار میکنم

فقط هم کسایی که کنکور داشتن ، دلشون خون شده  این روزا و غر زدن و هیژده سال رو دارن اما در دورهمی های دیگه زیر هیژده بودن و بهشون گفته شده هیژده سالت کامل نی :|،دعوتن :دی

۱۲ نظر

دین و ایمون ندارید؟

هر کیو میخونم یا از دورهمی نوشته :|

یا کنکوریه و نا امید از دنیا -_- (خودمم تو این دسته م)

که اولی دلمو میسوزونه

دومی یادم میندازه آره منم مث شما بدبختم:|

۱۲ نظر

تویی که امشب دهه وزنت جابجا شد

به زمین و آسمان قسم همان طور که به سادگی طی هشت ماه نه کیلو وزن اضافه کردی،در سه ماه تابستان به همان سادگی بخش اعظم آن را میتوانی کم کنی.فقط من در رابطه با اعتماد به نفس از دست رفته و ترک هایی که روی کل بدنت افتاده نمیتوانم قولی بدهم.هر چیزی قابل جبران و درست شدنی نیست...


۳ نظر

یک کلام،آبرومون رفت:|

به خاطر شغل پدر و مادر و کلا سبک دلخواه زندگیمون عموما تم خونه ی ما بهم ریخته ی متمایل به بازار شامه.کاملا هم راضی ایم.بی نظمی خاصی که حاکمه به خونه رو فقط خودمون درک میکنیم.ضلع پنجره دار هال مال مادرجان و بساط درس و مشقشه،دور تا دور هال لباس فوتبال و کیف مدرسه و وسایل داداش پخشه،روی اپن و مبلا و هر بلندی ای هم لباسای بابام و دیگر وسایل شنیداریش پخشه.وسط همون هال هم غذا میخوریم هم میخوابن(من نه،ولی اون سه نفر به تخت خواب و کمد اعتقادی ندارن و تو هال می زی اند).همیشه هم منو داداش و پدر شکلات باکلاسا و میوه ها رو در بدو ورود به خونه به گورستان شکم میسپاریم و خلاصه اصن یه وعضی!!پسردایی بابا که یه زن به شدت حسسسسساس رو تمیزی داره زنگ زده میگه در خونتونیم.ما؟طبقه اولیم و این یعنی نهایتا 45 ثانیه وقت داریم سفره شام رو جم کنیم،پتو و بالش و تشک های خواب رو،جورابای بوداده فوتبال داداش که بندازی تو اقیانوس ماهیا میمیرن و و کتاباشو بندازیم تو اتاق،اووووووون همه برگه کف زمین  که مال مادره رو جمع کنیم،یه عالم ظرف نشسته رو قایم کنیم که معلوم نباشه،و در نهایت داداش که فقط یه شورت پاشه:| بره حجابشو اسلامی کنه،مادرجان با شلوارک!!بره لباس بپوشه و بابامم فقط یه شلوار کردی پاشه میگه زشته برم عوضش کنم.منم حوله تنم بود و میخواستم برم حموم.  خودمم نمیدونم چطوری جمو جور کردم اوضاع رو.کف هال که خالی میشه میبینم چقد هالمون بزرگه و چقدر خورده کثافات ریز کف زمینه و نیاز به جارو داره.همون لحظه درو میزنن.میوه نداریم.لیوانای چاییمونم کثیفه.درضمن یه متری خاک رو تی وی و مانیتور کامپیوتر داداش نشسته.تو دلم میگم میخواستن قبلش زنگ بزنن نه که جلو در بگن جلودریم درو باز کن!! میرم یه مانتو ازین بلندا که تا مچ پاس به جای حوله میپوشم و درو باز میکنم و سلااااااااام عمو احسان خوش آمدید خوش آمدید صفا آوردید...


۶ نظر

جـــــــــــــآنــــــــــــا

حدودا ساعت نه شب بود و فقط من مونده بودم و سه نفر دیگه.یکیشون یه خانوم حدودا سی ساله بود با چندین کتاب قطور رو میزش که صبا زودتر از من میومد،شبا دیرتر میرفت،ناهارشو سر میزش میخورد و عملا هیچ وقت تلف شده ای نداشت.خسته شده بودم و سرمو گذاشته بودم رو کتابام.دقیقا روبروم بود.انقد ضایع و آشکارا زل زدم بهش اومد طرفم و پرسید چیزی شده؟!گفتم اونا چیه داری میخونی؟ خندید و گفت پس کتابامو داشتی نگاه میکردی نه منو.و بعد ادامه داد دارم واس تخصص میخونم و اسم کتاباشو گفت که خیلی عجیب غریب بودن.گفتم تو همونی که رتبت هفت بوده دانشگاه تهران درس خوندی؟همه کنکوریای اینجا دلشون میخواد جای تو باشن!گفت تو چی؟توام میخوای؟نخواه!گفتم نه من نمیخوام .نمیدونم چرا بعدش گفتم" ولی الان خسته م" ! گفت تو هنوز نمیدونی خستگی یعنی چی...

 

بعد از هفت سال درس خوندن بازم کنار آدمایی نشسته بود که میخواستن هفت سال رشته اونو بخونن.بعد از هفت سال بازم از صب تا شب داشت تست میزد.اینکه واقعیت چیه و زندگیش چطوره رو کاری ندارم.ولی من هیچ اثری از شادی تو چهره ش نمیدیدم.از رضایت.معلوم بود بازم از سر اجبار و اینکه یه عمومی کار به جایی نمیبره داره درس میخونه.اصن خودش به من گفت "نخواه"!.این همون آینده ایه که میترسم ازش.که نمیخوامش.حالا بیاین بگین خیلی هم دلت بخواد!!ولی دلم نمیخواد.نه اینو نه اونو.یه انتخاب بین بد و معمولی.حتی انتخابی هم وجود نداره انگار...


+عنوان هیچ ربطی به متن پست نداره.وقتی بیان بزور عنوان میخواد منم اسم آهنگی که دارم گوش میدم رو تحویلش میدم:|

۶ نظر

با چن تا حوری کنارم

خیلی قبل ترها که ازم میپرسیدن میخوای چیکاره بشی خجالت میکشیدم راستشو بگم که نکنه مسخره م کنن.از اینکه بگم یه شغلی باشه بهم بگن بخواب. یه کلبه جنگلی نشونم بدن و بگن برو توش بخواب.کلید یه ویلای لب ساحل تو شمال رو بدن و بگن برو بخواب.یه ماشین و چادر بهم بدن بگن برو کویر و بخواب.کلا فقط بگن برو بخواب!!متاسفانه همچین شغلی الانشم وجود نداره و احتمالا من ناکام از رسیدن به شغل مورد علاقه م که با تمام وجود دوسش دارم از دنیا برم.و اما اکثرا گفتم میخوام کامران نجف زاده باشم.همون که تو اخبار حضور داره گزارشو که میده میگه"کامران نجف زاده،واحد مرکزی خبر،نیویورک".هرچند اگر منو میفرستادن نیویورک اونجا هم میخوابیدم و دیگه گزارش بی گزارش .هدفم هم حقیقتندش زیرپوستی همین بود که خوابیدن توی نیویورک رو هم تجربه کنم وگرنه منو چه به گزارش!نیویورک هم یکی از مقصدام واس خوابیدن بود

حالا همچین خوابالویی تو اولین تلاش جدی زندگیش واس چیزی که میخواد باید دیرتر بخوابه و زودتر بیدار شه.حس میکنه به عنوان اشرف مخلوقات بهش توهین شده!!که نخوابه و زحمت بکشه.مگه من همونی نبودم که آیه برام نازل شد کلو وشربو؟کلو من طیبات حلالا فی الارض؟سیرو فی الارض؟چرا منو به جای کامران نمیفرستن نیویورک سیرو فی الارض جامه عمل پوشونده بشه بهش؟من الان چرا با خیال راحت به کلو وشربو نمیتونم بپردازم و از استرس لقمه حلال حرومم میشه؟چه زندگی ایه آخه؟!چیزی که الان سر پا نگهم میداره و انگیزمه واس درس خوندن اینه بعد کنکور با خیال راحت و هرچقد دلم میخواد بخوابم،قبول که شدم بعد از کلاسای دانشگاه شبا تو خوابگاه خوابیدن رو هم تجربه کنم،اون هم که تموم شد برم پول در بیارم و همون کلبه و ویلا و ماشین و چادره رو بخرم و توشون بخوابم.اگرم ترامپ رامون داد اقامت نیویورک یا یه جای دیگه رو میگیرم و اونجا هم لذت بی بدیلم رو به درجه اعلی میرسونم و انجامش میدم.آخرشم وقتی مشغول سیرو فی الارض م به خاطر خواب آلودگی تو جاده تصادف میکنم و میمیرم و بازم تو قبرم میخوابم.اسرافیل بوق قیامتو میزنه و من انقد خوابم عمیقه درهم پاشیدن و شکافتن زمین و آسمون رو نمیبینم.دادگاه الهی برپا میشه و من خواب میمونم. فرشته ها بگن نوبتته خدا صدات میزنه میگه این چرا پروندش خالیه همش خواب بوده کار خاصی نکرده تو زمین در حالی که دارم چشای خوابالودمو میمالم بهش میگم بهش بگو خوابه بعدا حرف میزنیم!!خدا هم نهایتا به خاطر خنثی بودنم تو زمین منو میفرسته بهشت و اونجا هم که خلوت و آرومه کنار نهر انگور بازم میخوابم ^__^

+قشنگ ترین جای دنیا

۱۰ نظر

دلبری گزیدم که مپرس

1.دیشب خواب دیدم کنکور دادم و رتبه ها هم همون موقه اومد.529 شده بودم.تو خواب باورم نمیشد و داشتم گریه میکردم.انتخاب رشته هم کردم تو اون خواب.واس خوابگاه هم رفتم جهیزیه خریدم حتی.اتاقمم سه نفره بود.اصلا هم ناراحت نبودم که از خونواده دارم دور میشم!.صب بیدار شدم نشستم گریه کردم. مثل تمام وقتایی که خوابم شیرینه و بیدار میشم دور و برمو نگاه میکنم و خبری از شیرینی جات نیست.یه اتاق آشفته شلم شوربا بازار با یه عالم کتاب پراکنده دورم که نشون میده هنوز کنکور ندادم

2.آخرین رتبه ای که شهر و رشته ای که میخوام از منطقه ما قبول شده 814 یا 817 بوده.مسلما 529 حاشیه امنی بود که خیالم راحت باشه و حق دارم برای 529 ای که تا چن ساعت پیش مال من بود و الان نیست گریه کنم.اضافه کنم رشته ای که میخوام پزشکی نیس!!الکی فکرتون سمت دلخواه های معمول امروزی نره:دی حالا همچینم غیرمعمول نیست ولی کسی غش و ضعف نمیکنه براش.بچه های خوبی باشید نرید تحقیق کنید 814 یا 817 کی بود و کجا و چی قبول شد.هوم؟!

3.پست قبل تلفات داد.موقه نوشتنش انقد عصبانی بودم و با خودم واس خودم خط و نشون میکشیدم و حرص میخوردم،یهو گوشام باز شد و شنید.حس بویاییم راه افتاد و دیدم به شدت بوی سوختگی میاد.حلقم پر دود شد و چشام دیگه نمیدید.داشتن درو با صدای وحشتناکی میزدن.درو باز کردم دیدم آقای الف صاحب مجتمع گفت خانم فلانی حالت خوبه؟از تراس دیدم دود میاد بیرون فک کردم آتش سوزی شده.یه قابلمه رو گاز بود و خودش و محتویاتش سوخته بود و دودش همه جا رو گرفته بود و من چون عصبی بودم حواس م از کار افتاده بود و هیچی نفهمیده بودم:|

4.آنیا بلایت و آمانیتاموسکاریا(جا داره از همین جا بهت بگم این چه اسمیه؟!قارچ کشنده:دی من خودم ازین به بعد آناهیتا بر وزن آمانیتا صدات میزنم!:| )دعوت کردن که از عجیبیاتمون بنویسیم.اکثر چیزهایی که همه دوستان نوشته بودن اصن چیزای عجیبی نیستن!همشون برمیگردن به آدم بودن ما و تفاوتامون.به تقسیم میوز و نوترکیبی و کراس اور و دو به توان بیست و سه تا کروموزوم و حالت های اللی متفاوت :دی اینکه یکی زرشک پلو دوست نداره اصلا عجیب نیست!!خب دوس نداره دیگه. برگزار کننده اصلی هم آقا هاتف هستن که گفتن "چالش عجیبیات".این هم واقعا یه چالش نیستا!بازی بلاگی بهتر بود. با این حال دعوت شدیم و لبیک میگیم و ازین شبه در پست های آتی خواهیم نوشت

5.کتابخونه دو تا محوطه استراحت داره.مال آقایون جلوعه و واس رفت و آمد از محوطه اونا باید رد بشی.تایم ناهار  که میخواستم برم بیرون همونجا شراره رو دیدم.شراره همون پسره موبور خوشگله س :| با یه تیشرت  وشلوار ورزشی و زلف نداشته پریشون رو پله ها نشسته بود.خودش گفت بیرون هم پسرونه میگرده و واقعا دیده بودم این کارو میکنه.هی صداش زدم شراره شراره شرااااااره کجایی تو.هی جواب نداد.هنزفری تو گوشش بود.رفتم از بازوش گرفتم و به زور تکون دادن دستش و نیشگون گرفتن هنزفری رو از گوشش دراورد و با خشم اژدها گفت"بازومو کبود کردی خانوم شراره بالاس من شهرامم".دستام شل شد و فقط نگاش کردم.خودش بود.مو نمیزد.خندید و گفت"صد دفعه بهش میگم لباسای منو نپوش بذار موهات بلند شه یکم فرق داشته باشیم گوش نمیده که"داداشِ دوقلویِ همسانِ شراره بود.فقط من موندم چرا اسمش شراره س؟شراره باید همچین چیزی باشه"بـــــــــازم شراره، دلا رو دیوونه کرده، مامانش، موهاشو، عروسکی شونه کرده " :| ( با ریتم بخونید)

۱۹ نظر

از دیگر نشانه های آدم های بیشعور شنیدنِ "همینه که هست"از آنان است

امروز اعتراض خودم رو به موضوعاتی که در ظاهر به من ربطی نداشت اما به شدت اکوسیستمم رو آلوده میکرد در قالب طنز و با خنده بیان کردم و خیلی جدی و خشک شنیدم "همینه که هست" و جواب دادم"باشه،مجبور نیستم تحملت کنم" و کیف سنگین مهربونیامو انداختم رو دوشم انداختم و راه افتادم طرف خونه...

با این که خیلی عصبی ام و توقعشو نداشتم اما حس میکنم یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده...


*این که شما عصبانی هستین دلیل نمیشه درو بکونین تو صورت یکی دیگه.که بهش بگین خفه شو.و خیلی چیزهای دیگه.هیچکی مجبور نیست بداخلاقیای شما رو تحمل کنه!باور کنید هیچکی.حتی ننه باباتون.اگه میسازن باهاتون واس اینه دلشون نمیاد بکوبوننتون.حالا شما چن دقیقه بعد بیا و عذر خواهی کن.درست میشه؟عذر خواهی مسخره ترین کار ممکن بعد از اتفاقیه که اگه دهنتو بسته نگه میداشتی رخ نمیداد، میتونی انجامش بدی

۵ نظر

کیف جادویی

هیچ کدوم از وسایل زیر دکوری نیس.اگرم میبینید از چیزی دوتا سه تا چهارتا یا بیشتر موجوده بدانید حتما یه صلاحی بوده و  اگر چیزی تو این عکسه دلیل بر استفاده من و استفاده همیشگیم ازش نیست!اون دوتا کیف قرمز هم که خودشون یه دنیان.اون گردالی سیاه که اسمشو نمیدونم جدیده و از فردا همراهیم میکنه.کیفم جا نداره باید تو دستم بگیرمش:| یکی از هدفونا رو هم همین طور. اینا وسایل مورد نیاز واس فرداس.در ضمن دمپایی و خوردنی هام تو عکس حضور ندارن!

۷ نظر

مهربون کی بودی تو؟

_ببخشید بنفشه جان،نسکافه ای چیزی داری؟خوابم میاد-_- (اسرا،تو کتابخونه آشنا شدم باهاش.هم کنکوریه)

+وردار عزیزم رو میزمه 

 

_بنفشه قرص مسکن همراته؟ (دوست اسرا)

+تو جیب پشتی کیفمه،بردار

 

_بنفشه جا مدادیم جا مونده.خودکار داری؟ (از بچه های سال پایینی مدرسه که قیافش برام آشنا بود  و اسمشو نمیدونستم.اما اون اسم منو میدونست و میشناخت)

+روبروته عزیزم،هرچی لازم داری بردار

 

_بنفشه گوشیم خاموش شد.شارژر همراته؟ (سارا،دوست رفیق جانه بیشتر.یکمم دوست خودمه.خوشم نمیاد ازش حقیقتا:|اضافه هم بکنم من گوشی ندارم خودم،ولی شارژر چندین مدل گوشی همرامه)

+ته کیفم افتاده احتمالا دنبالش بگرد

 

_بنفش؟دسمال داری؟(مریم.همکلاسی اسرا)

+تو جیب روبرویی کیفمه،بردار

 

_بنفش دلم پوسید!چیکار کنم؟ (اکوری پکور!!فامیلیش فکوریه ولی اون منو یه چیز دیگه صدا میزنه منم بهش میگم اکوری پکوری:| )

+اون هدفون روبروته عزیزجان، آهنگ گوش بده روحت شاد شه

 

_ببخشید خانوم،دینی سال سوم همراته؟(نمیشناختمش!از اهالی کتابخونه س)

+تو کیفمه،بردار

 

_بنفش خوردنی چی همراته؟گشنمه ( رفیق جانِ شماره دو.هرچند خیلی وقته دیگه جان نیستن)

+کیفمو بگرد هر چی پیدا کردی بخور

 

_کیف پولم بالا جا مونده.پول مول چی همراته بنفشه؟(رفیق جان شماره یک.همون که حاجی دوستشه)

+ کیف پولم رو میزه نقد چیز زیادی توش نیس کارتمو وردار رمزشم میدونی دیگه!:|

 

_نخ سوزن داری؟(نگاه نکردم ببینم کیه!!)

+یا ته کیفمه یا جیب سمت راستی.بگرد پیداش کن خودت

 

_هنزفری زاپاس همراته؟(از بچه های پشت کنکوری مدرسمون که میاد آهنگ گوش میده فقط)

+تو جیب سمت راستی کیفمه

 

_بنفشه این سی دی ها رو لب تاب خودم نمیخونه.لب تابتو میدی؟ (باز هم مریم.جا داره بگم اون سی دی ها رو چند روز پیش وقتی داشت مینالید عربیم فلانه بهمانه نمیتونم خودم بهش دادم یکم عربی فهم شه)

+بیا عزیزم،مال تو!

 

_وردارم ازین ویفر شکلاتیا که رو میزته؟(یه دختره با ابعاد گردالی که منو به خودم با این هیکل امیدوار کرد:دی )

+این چه حرفیه،بردار.نوش جونت.بخور جون بگیری:))))

 

_میگم بنفش شارژ لب تابت داره تموم میشه(مریم:|)

+مال خودت کلا،اینم شارژش.شنبه کارتون و دفترچه راهنماشم میارم برات:|

 

_خانوم خوشگله؟پد داری؟شماره بدم؟:)))))) (همون پسره که پست قبل ذکر خیرش بود.چقد منو مسخره کرد این بشر.حال کرده بود ترسوندتم)

+مررررررررررررررض:))))))))))))

 

تو مدرسه هم اوضاع همین بود.هرکی هرچی کم میاورد میومد سراغ من.اون پسر خوشگله ی موبور هم ظاهرا اول رفته بود پیش رفیق یک و دو اونا آدرس منو بهش داده بودن که همه چی تو کیفش پیدا میشه.منو چی فرض کردید؟!بقالی؟مامانِ خونه؟گوگل؟

عصر شد و دیدم روی میزم و توی کیفم خالیه.لب تابمو بردن.هدفونم رو.ام پی تری داداشم رو.گوشی عتیقه نوکیای چراق قوه دارم رو.چن تا از کتابام رو.حتی خودکار هم نداشتم.غلات هم به لطف شکموها تموم شده بود.خواستم برم نسکافه بخورم دیدم از پنج تا نسکافه ای که همرام بوده هیچ کدومش نیست.و خواستم برم حداقل از آب سرد کن آب بخورم یادم افتاد حتی لیوان هامو هم بردن!! داشتم به این فکر میکردم همین مونده بیان لباسام رو هم بکنن که همون لحظه الناز،هم مدرسه ایمون که رشته ش ریاضی بود ولی تو کلاس تجربیا پلاس بود اومد و گفت:

"بنفشه جان شالتو درار میخوام برم پایین!" اصلا منتظر نشد جوابی بدم.شالمو از سرم دراورد و کفشامم پوشید و رفت.من مونده بودم بی هیچ چیزی واس خوردن و انجام دادن و خوندن و پوشیدن.اما دستام پر از مهربونی بود:|

+

 

۷ نظر

در کتاب خانه چه میگذرد؟

دفعه اولی که رفتم کتابخونه و بساطمو روی یکی از میزای طبقه دوم پخش کردم دیدم یه دختر و پسر طبقه بالا جیک تو جیک هم دارن حرف میزنن.ظاهرا طبقه اول سالن مطالعه آقایون،طبقه دوم مال خانوما و طبقه سوم که یجورایی دولبکس برای دوم حساب میشد و کوچیک تر بود مشترکه.یکم شک داشتم تو کتابخونه ها و تو ایران همچین حرکتی رخ بده.با این حال من دیدم یه پسر با موهای بورِ چش عسلی خوش قد و بالا داره در گوش یکی از دخترا تو همین طبقه سوم حرف میزنه.این شد که سعی کردم کلا طبقه سوم حضور به عمل نرسونم.بقیه پسرا خجالتی بودن و نمیومدن از مکان پیش اومده طبقه سوم واس کارای منکراتی استفاده کنن اما این پسره بی حیا رو هر بار میدیدم  یه راس میره طبقه سوم. دیروز وقتی غرق مفاهیم اولیه انتگرال(یه صلوات بفرستین ریاضی داره تموم میشه^___^) بودم دیدم پسره از پله ها اومد پایین و قشنگ منو نشونه گرفت.آستین لباسمو کشیدم پایین و خودمو جم کردم! ضایع بود تو اون شرایط دنبال شال بگردم و بیخیال موهام اصلا بروی خودم نیاوردم حجاب ندارم.نمیفهمیدم چرا هیچکدوم از دخترا واسشون مهم نبود یه آقا وارد بخش خانوما شده و داره  راحت میچرخه.حالا طبقه سوم مشترکه اوکی.دوم آخه؟هی داشت نزدیک تر میشد و منم میترسیدم.برو طبقه سومت مخ بزن من دارم انتگرال میخونم:|بالاخره رسید به من و اشهد خودمو خوندم.اومد نزدیک تر و من خودمو کشیدم عقب با دست هولش دادم!!ولی مقاومت کرد و آروم در گوشم گفت"پد بهداشتی داری؟"


پی نوشت: اینا دوستای پسره ن.کلا یه اکیپ پسرونه ن با نشانه های پسرونه.ناموسا دخترن اینا؟

بهشون گفتم من یه عکس گرفتم ازتون و میخوام بذارمش تو وبلاگم:| ! گفتن وبلاگ؟اینستا بذار بابا وبلاگ کسی نمیبینه

۱۳ نظر

بازگشت همه به سوی بلاگستان است

من برگشتم:| 

۵ نظر
طراح اصلی قالب : عرفان ویرایش شده برای یک بنفشِ مهربان