مود

گوش بدیم

بوی باران میدهی دختر

رفتم بیرون.با پالتوی سورمه ایم.همون که مامان تولدِ دوسال پیشم برام خرید. تولد من یجوریه تقریبا هرسال وسایل گرمایشی هدیه میگیرم!پارسالم یه سوییشرت خاکستری گرفتم.پریسال یه جفت جوراب گرم و نرم و باحال که تا الان نداشته م از داداش و اصن میدونید چیه؟روز مرد بیاید جوراباتونو بریزید رو سر من.من عاشق جورابم. همیشه پاهام در حال یخ زدنه.ربطی به فصل هم نداره.آره.با همون پالتو سورمه ایه که مامان عصر روزِ تولدم،تو شاهرود،بهم گفت بیا بریم بیرون هر چی میخوای برات بخرم! زدم بیرون.هوا عالی.حال و هوا عالی تر.از همونا که آسمون بغض کرده و خاکستریه. رفتم مغازه دایی عین.لباسای بچه گونه دیدم و دلم میخواست با آمپولی چیزی خودمو کوچیک کنم و بتونم واس خودم بخرمشون.نمیشد.اون ته رفتم سراغ لباسای نوزادانه تر.جوراب.خدایا!جوراب.زدم زیر گریه و نمیدونستم این گریه مال چیه.که دلم میخواد کوچیک شم ازینا بپوشم؟که بچه ندارم ازینا براش بخرم؟یا اصن پاییزه دلم میخواد بهونه بگیرم؟!.اون جفت جوراب زرد رنگ رو برداشتم و خواستم بیرون بزنم که دایی صدام زد.گفت کم و کسری نداری؟مشکلی چیزی؟ همیشه هوام رو داشت و داره.کسی که نمیتونستم و اصن نمیدونستم بهش بگم چی کم و کسر دارم؟!هوا تاریک شده بود.به شاگرداش گفت دیگه تعطیل کنن و دستمو گرفت.رفتیم بیرون و غذا خوردیم.گفتم دایی پس زندایی و بچه ها چی؟نریم دنبالشون؟و گفت با اونا هم به اندازه کافی بیرون اومدم!.یه وقتایی دلم میخواد خودخواهانه و دخالت کنندانه و فضولانه و بی منطقانه زندایی رو طلاق بدم و بگم داییمو پس بده.مال خودمه.خواست برسونتم و بهش گفتم میخوام پیاده برم.صدای رعد و برق و بستن چشمام.هیچی قد صدای شکستن اشیا و صدایی شبیه به همین رعد و برق نمیتونه اعصاب داغون بخوابون باشه.البته،اگه صدایِ بعضیا رو فاکتور بگیریم.بهرحال.رسیدم خونه و لباسای خشک کمدمو ریختم بیرون. همه رو پهن کردم رو طنابی که از مستاجر قبلی جا مونده.باشد که وقتی خشک شدن بوی بارون بدم.همین دلخوشیای ساده مونده.همین دیدن دایی مورد علاقه.همین پالتو سورمه ایِ دوس داشتنیم رو پوشیدن.همین لباسا رو انداختن زیربارون.همین جوراب نیم وجبی خریدن...

بنویسید خوشحال مرد.تو اوج مرد.

مرگ ازون باحالایِ دوست داشتنی ایه که دلم میخواد تجربه ش کنم.اشتباه نکنید.از زنده بودنم کاملا راضیم و کلی نقشه تو سرمه واس فرداها.فقط حس میکنم جالب باشه!همین.یه چیزی مثل تجربه پاراگلایدر یا سقوط آزاد.که بابا میگه تا من زنده م بهشون فکر نکن و به خودش هم گفته م  شما هم فکر اینکه چون دوسم داری و نگرانمی و دخترم باید قید خیلی چیزا رو بزنم،از سرت بیرون کن!.شیر گاز اتاقم ظاهرا نشتی داره و به خونواده نگفته م:| در اتاق رو هم بستم و دارم درس میخونم.فقط وسط این حالتِ کسل و سردرد و خواب آلودی که بهم دست داده و نمیدونم ناشی از درس خوندن و ظهره یا واقعا گاز منو گرفته :دی،اومدم بگم حلال کنید.نکردید هم حالا مسئله خاصی پیش نمیاد.هرچند، فکر نکنم مردن به این راحتیا باشه...

جام خالی!

مار،کابوس ترین کابوسِ من تو خواب و بیداریه.تا چند وقت پیش مار پایه ثابت خوابام بود.خوابایی که با درد بیدار میشدم. دردی که وقتی تیکه تیکه گاز میگرفت از من و منو قورت میداد.خیلی وقت بود راحت تر میخوابیدم و بیدار میشدم.دیشب بعد از مدت ها بازم مار دیدم.با کمی فرق.شاید یکم زیادی فرق.شمال بودیم.میدونستم اونجا رشته.یه کلبه چوبی وسط جنگل ازینا که پله هاش رو تنه درخته و تو فیلما دیدیم ازشون.منو پری خانوم داشتیم چایی میخوردیم و میخندیدیم.چاییمو که خوردم اومدم پایین و نون با لباسای خیس داشت میومد.از کجا؟لابد دریا.شماله دیگه.با وجود لباسای خیسش رفتم جلو و بغلش کردم.اون جا رو حس کردم بیدار بوده م نه خواب.تا حالا کسی رو اونجوری بغل نکردم ولی احتمالا مدلِ واقعیش هم همونجوری باشه که چشامو ببندم و سرمو بندازم پایین!سرمو آوردم بالا ببینم صورتشم خیسه یا نه پیشونیمو بوسید.تو خواب حس میکردم هر لحظه ممکنه از خواب بپرم و بقیه ش سانسور شه.نشد.ینی چیزی نشد که بخواد بشه.رفت تو اون کلبه چوبی بالای درخت که لباساشو عوض کنه.لباسای قبلیش هم مشکی بود ولی بازم مشکی پوش و دوربین به دست برگشت.به سمت چپم اشاره کرد و گفت برم اونجا.رفتم.نگاهم به اطراف بود نه اون. اسممو صدا زد و گفت"نگام کن".نگاهش کردم و پشت سرش چن تا مار بودن.داشتن میومدن طرفش و لابد میخواستن اونو هم مثل خودم تیکه پاره کنن و جلو چشام بخورنش.بی هیچ حرفی زدم زیر گریه و رومو برگردوندم.قبل اینکه بهش برسن از خواب پریدم.دست زدم به لباسام.خیس نبودن.ولی صورتم...


نون عادت داره این موقع سال بره شمال.مخصوصا رشت.باید بهش بگم نرو.بگم مارا میخورنت.بگم نمیخواد عکس بگیری.دریا هم نرو اصن.آی دی ـش رو نوشتم.آخرین عکس پروفایلش چی بود؟

*بله بله رشت دریا نداره جنگل نداره مار نداره . آیا از خواب درهم توقع وجود واقعیات رو دارید؟تازه اینم نگفتم تو یه چیزی شبیه به نیمچه خشکی وسط دریا بودیم ولی ماشینِ نون زیر کلبه پارک بود !من معمولا چیزایی رو که بهشون فکر میکنم حتما تو خواب میبینم.اون بغل کردنِ نون،اون رشت دوستیم،اون ماشینی که همیشه جلو چشممه بعد مدتها با هم ترکیب شدن و شد این...البته با چاشنی مار!

سلام شبت بخیر...

سخت ترین کارای دنیا الان حرف زدن و بیرون رفتن از خونه ن.وقتی مامان بهم میگه برو مدرسه ت ببین زمین و ریاضی رو پاس شدی یا نه!:| و با سر تکون دادن میگم ولم کن.وقتی میگه خب زنگ بزن و با همون سر میگم نه.وقتی عصبانی میشه و میگه لالی مگه؟دارم با تو حرف میزنم! و میگم تو رو خدا باهام حرف نزن.بشین پای گوشیت،منم میرم تو اتاقم پای لب تاب با هم تو تلگرام چت میکنیم!! انگار جونمه که از دهنم میاد بیرون اگه حرف بزنم نه حرف.
دقیقا همونقد،تشنه حرف زدنِ بقیه م.دلم میخواد حرف بزنن و بخندن تو گوشم.بیشتر از هر وقتی نیاز دارم به صدای اطرافیا و پناه آوردم به فولدر ویس های ضبط شده که موقع حرف زدنای عادی م با کسایی که دوسشون داشته م ضبط کرده م.حتی یه جایی دلم واس شباهنگ هم تنگ شد و رفتم سراغ اون فایلایی که مال رادیوبلاگی هاس و اون توشون حرف زده.اون ویسِ معروفِ دلژین رو گوش دادم.صدای خنده های نون (اون نونی که قبلا حرفشو زدم نه) رو گوش دادم.صدای "سلام شبتون به خیر" گفتنایِ واو رو هم.
خب.فک کنم میتونم به درباره من اضافه کنم علاوه بر صدای ضبط شده ویولون زدن و سازهای دیگه تون،صدای خودتونم میتونید ضبط کنید حتی...
۱۳ نظر

وقتی درخت ها از آدم ها دوست داشتنی تر میشوند

با صدای تبری که بابا به درخت گردو میزد از خواب بیدار شدم.کار خودشان را کردند.صد دفعه بهشان گفته بودم فکر اینکه بخواهید درخت ها را ببرید از سرتان بیرون کنید.نور و زیبایی خانه و حیاط به لطف آن هاست.به درک که توت جان بیش از حد ممکن سر به فلک کشیده و تابستان ها افتادن توت ها و برگ هایش حیاط را کثیف میکند!اصلا خودم جمعش میکنم.نامردها.توت جانم نباشد سایه ای در کار نیست.دیوار کوتاهیست که منظره ساختمان نیمه کاره همسایه روبرویی را به زشت ترین حالت ممکن نمایش میدهد.درخت گردویمان به خاطر تفکر بابا که میگفت"خوب نیست درخت گردو تو خونه باشه!" توسط آن یکی بابا قطع شد.کدام بابا؟بابا بزرگم را میگویم.بابای مامانم.همان که خانه اش چهارده قدمی خانه مان است و با همکاری پدرِ خودم سرِ گردو را به باد دادند.اصولا من آن یکی بابابزرگ را بابا حساب نمیکنم. هیچوقت بابا صدایش نزده ام.اصلا صدیش نزده ام.تا حالا مرا نبوسیده.با لگد دنبالم نیفتاده که پدرسوخته بامنِ پیرمرد شوخی میکنی؟ هیچ پولِ عیدی یادگاری ای هم ندارم از او.کدام پدر بزرگ؟همان که فقط نامی میدانم از او و تصویری مبهم از قیافه ش در ذهنم هست؟همان که پسر و عروسش را،نوه شش ماهه ش که من باشم را از خانه بیرون کرد؟.چرا باید بابا بدانمش؟نامش که می آید مادرم اخم هایش در هم میشود.از آن بیشتر،از زن بابایِ بابا.که چه ها نیاورده بر سرشان.از موادی که جاساز کرده در جیب پسرِ شوهرش و خودش گزارشش را به پلیس داده!چند وقت پیش در خیابان مرا دیده بود.همین بابابزرگی که فقط فامیلی ش به من رسیده.صدای مردی از پشت سر که میلرزید و می گفت"بنفش جان؟بابا؟". بدونِ برگشتن به عقب از صدایش که شباهت عجیبی به صدای پدرِ خودم داشت فهمیدم ایشان همان بزرگوار هستند.با شناختی که از مقدار اعصاب و احترامی که برای او قائل نبودم داشتم ترجیح دادم به پیرمردی که شصت هفتاد سال از من بزرگ تر است حرفی نزنم،تیکه ای نپرانم،دلش را نشکنم و اما دلش را هم با "وااااااییی بابا جون کجا بودی تو؟!"شاد نکنم!

درخت گردو را سر بریدند و اخطار جدی داده ام به هر دو بابا.به اولی گفتم روزی بیدار شوم و ببینم توتم نیست ماشینت را نشانه میروم و بلایی سرش می آورم.به بابابزرگ تبر به دستم هم گفتم روی درخت های حیاطمان شیطنت بازی در نیاورد وگرنه می آیم به باغت . ده بیست درختِ زرد آلو و هلو و آلو و انگور و ده بیست گردویِ دیگر گزینه های خوبی هستند برای شیطنت!خب؟دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و به بابا گفت داماد جان،نوه دستور داده و حرف،حرف اوست!من درخت هایم را دوست دارم!نمی توانم سرشان ریسک کنم.دخترت هم با کسی شوخی ندارد.رفتم و لپش را بوسیدم.دردت بخورد بر سرِ بعضی باباهای دیگر...

در حال کِش آوردن و سرویس کردنِ دهنِ خود

به طرز عجیب یا حتی فجیعی حالم با خودم خوبه.دَراد چشای هر کی بگه خوشحالم پشت کنکوری شدم :دی ولی من،تو این نقطه،با تغییر فکر و سلایق و علایق و لایف استایل حتی و همه چی تو این بازه کوتاه که معلوم نیست تا کنکورِ سال بعد بازم عوض شه یا نه،خوشحالم که نشد!آقا من خوشحالم نشد:))) یه لقمه برداشتم نگو لقمه!بگو دیسِ برنج :دی.اون سیرم نمیکرد.به قول دوستِ عزیزی،این فقط یه عقب نشینی استراتژیکه...

۲۳ نظر

به مناسبت دیدن دختری با مایویِ صورتی و همون موهای بلوند تو استخر

بخوام برم عقب میشه خیلی وقت پیش.خیلی ها.شاید بشه گفت استارت فیلم دیدنِ من و کنجکاویام.تو خونه مامان بزرگ.دایی کوچیکه.یه سی دی شایدم دی وی دی که روش نوشته بود"بیوتیفول".روشن کردنِ کامپیوتر دایی کوچیکه و دیدن اون فیلم.صحنه اول،دختری با مایوی صورتی که دوربین از رو پاهاش شروع به حرکت کرد و رسید به موهاش.صحنه بعدی داخلِ خونشون که سقفش ازین مثلثی ها بود.پدر مادرِ اون دختر که رابطه خوبی با هم نداشتن.صحنه بعدی،اون خیابون قشنگ و خونه های بی دیوار و پسرِ دوچرخه سواری که احتمالا دوست پسرِ اون دختره بود.صحنه بعد و تاریک خونه.مهمونی.مادرِ دختره.یه مرد دیگه.درِ بسته.خونه خودشون.شکمِ بالا اومده مادره.نگاهِ بدِ دختره به مادرش.حرف زدن خودش تو مخروبه انتهای خیابون با پسرِ دوچرخه سوار.وارد شدن دایی کوچیکه به اتاق که الان بیست و هشت سالشه و دیگه زشته بهش بگم کوچیکه اما اون موقه بیست سالش بود."مگه بهت نگفتم بدون اجازه م چیزی نگاه نکن؟".خاموش کردن کامپیوتر.یادآوری اون فیلم.چرا اسمش بیوتیفول بود؟چرا بیوتیفول رو که تو گوگل سرچ میکنم یه فیلم دیگه س؟چرا اگه یه فیلم دیگه س روش نوشته بود بیوتیفول؟چرا دایی کوچیکه نذاشت ببینمش که الان ذهنم نپره؟!چرا؟

به مناسبت دیدن ذال با دوست پسرش تو کافی شاپ در حالی که داشت شیرموز میخورد

ساعتِ نماز بود و دفتر دبیرا خالی. با یکیشون کار داشتیم و نبودش. وسط دفتر دبیرا یه ظرف بزرگ با کلی میوه های رنگی چشمک میزد. مثل همیشه صبحونه نخورده و معده ی خالی!. الکی تق تق در زدم با اینکه میدونستم کسی داخل نیست. خیلی ریلکس رفتم تو و دوتا موز از رو ظرف میوه ها برداشتم . یه موز رو دادم دست ذال .من موز خودمو خوردم.با خنده و تعجب نگاهم میکرد. بهش گفتم چرا موزتو نمیخوری؟!گفت میخواد بره نماز بخونه و نباید لقمه حروم تو شکمش باشه!گفتم حلاله بابا.قبول نکرد. رفتیم و یکی از معاونا رو پیدا کردیم.بهش گفتم خانوم گ ذال حساسه رو لقمه حلال حروم هنوز نتونسته این موز رو بخوره!شما بگید که حلاله! خندید و گفت بازم تویی؟! نوش جونتون
۲۰ نظر
طراح اصلی قالب : عرفان ویرایش شده برای یک بنفشِ مهربان