لبخندتو خریدارم نرگس

یا حتی لبخندِ اون پسره که پشت سرته رو
لبخند اون دختر کناریشم قبوله
# چونانم_کردی_خون_به_ جگر
#درد_درمان
#دلبرستان
#دازنت_متر
#یو_کن_دو_ات
#جاست_8M

که دردم از اوستُ...

جنس ما بده که با دیدن خوشیا و روزای خوبِ بقیه حالمون بد میشه یا جنس خوشیای اونا خوبه که انقد حال ما رو بد میکنه؟
یکی بهم گفته بود وقتی تو بدترین حالتت بری بهترین حالت و گلچین شده های کسی رو ببینی، طبیعتا سرخورده میشی.
خیر سرم رفتم حال دلم به بشود، اما الان دختری با چشمانی لبریز از اشک و دلی سرشار از خشم و حسادت و کثافت! و سری در حال انفجار از هجوم انواع فکرهای خوب و بد و خطرناک و وحشتناک هستم که هر لحظه ممکنه بترکه و هر تیکه ش رو باید یه جا پیدا کنن...

پنج شنبه زدگی

اینو واس امروزت نمینویسم. واس امروزی که پنج شنبه س و تویی که پنج شنبه ها انگار کوه رو شونته که فرداش بری کوه رو بذاری زمین. واس اون بنفشی مینویسم که پنج شنبه ها الان مایه آزار روح و روانشه، سال بعد دلخوشیش همین پنج شنبه هاس. به پنج شنبه ها خورده نگیر. فردا پس فردا دوست میشین باهم خجالت میکشی از اینکه انقد بد گفتی پشت سر روز به این مبارکی.


+فردا بعد آزمون هفت قسمتِ آخرِ فصلِ پنجِ فرار از زندان جایزه میدیم به خودمون . یه عالم هم میخوابیم. بستنی شکلاتی هم میرم میخرم برات. دل در بر و می بر کف و همه چی به کام و ایناس. چی میخوای دیگه؟!
۱۲ نظر

وقتی از زندگی هنوز خوشگلیاشو داره میگوییم، از چه میگوییم

پیش بینی کرده بودم روزای مسخره ای باشن. هستن. اما نه به اون شدت وقتی دارم غرِ مسخرگی روزا رو میزنم و صدای اونورِ تلفن با خنده ای دلبرانه و آرامش خاطر همیشگی خاص خودش که منبع آرامش منم شده میگه "ببین، مییییدونم!" و میشوره میبره. یادم میره. انگار نه انگار. برمیگردم سر روزمرگی هایی که تنها درمونشون انتظاره واس گذشتن و نقش من فقط خوشایندتر کردنشونه که کمتر اذیت شم. " خوشایند". این کلمه مال من نیست. مال توعه. ببین و میدونم گفتنای این روزامم مال من نیست. بعد فک درد گرفتگی و سخن فرسایی های طولانی به محض گفتن خدانگهدار تو بغض میکنم. میترسم. عذاب وجدان میگیرم و باز میترسم. فقط تو میتونی این ترسُ بریزی تو جونم. هیچی و هیچکی قد تو "نماد" چیزایی که میخوام نیستن و من میترسم از نداشتنشون. الللبته بعدش سرمو تکون میدم که بپره فکرای کثیفم. یه لبخند میزنم و میرم به ادامه زندگیم میپردازم و به خودم میگم لیاقتشو داری، پتانسیلشو هم. به اون اراده صاب مرده بگو بیاد!

داره کم کم نفسم میگیره برگرد

گوشی دوم بابا بود. من دوسش داشتم. همون خط دوم بابا هم روش بود. نیس که بابا مسیر رو به بیابونش زیاد بود، این یکیو چون همه جا آنتن میداد نگه داشته بود. من دوسش داشتم. خواستمش. حالا داشتمش. مخاطبام کی بودن؟ چهار نفر. مامان، بابا، یکی دیگه و اون یکی دیگه :دی یکیِ اولی این اواخر صبح ها با این که اصن تو حیطه وظایفش نبود زنگ میزد یا پیام میداد و بیدارم میکرد که درس بخونم. منِ بیشعور هم جواب میدادم بیدارم، نگران نباشه ولی بعدش میگرفتم میخوابیدم دوباره تا ظهر. اون یکی رو دو سه بار من شبونه بهش پیام دادم. دیگه برام چیکار میکرد؟ تایمرم بود. عزیز دلم بود. ثانیه به ثانیه درس خوندنمو میشمرد. دیگه؟ مکالمات ده پونزده ثانیه ای با مامان بابا  که یکی دو روز یبار اتفاق میفتاد که نصفش سلام و خداحافظی بود و اون نصفش کجایی و کی میای و چی میخوای و خوبی و این حرفا. دیگه؟ تقریبا هر هفته یه مکالمه طولانی تر با اون یکی دیگه. ماربازی هم نداشت ولی خب چیزی از ارزش هاش کم نمیشد. بیشتر از سطح توقعم پاسخ گوی چیزایی که میخواستم بود. حالا این بزرگوار تو کماس. چند روز پیش اینجوری شد و بابا رفت یه ال سی دی جدید انداخت روش. باز خراب شد و حالا دیگه اینجوری هم نمیشه حتی. بابا میگه مرده. میگه برنمیگرده. بیخیالش شو. ولی من میگم تو کماس...

۳ نظر

الان سبکم و از کرده خود دل‌شادم

عادت ندارم چیزیو تو خودم نگه دارم. هر چی که میخواد باشه. هر چی اون داخل میگذره این بیرون خودشو نشون میده. خوشبختانه یا متاسفانه ظرفیت کاسه تو خودریزی و به روی خودنیاوری من بسیار کمه. یکی دو هفته بود چیزی اذیتم میکرد. بس فردی که بنده رو مورد آزار:دی قرار داده بود برام عزیزه و میدونستم کارش عمدی نیست بیخیال این شدم که بهش بگم هی! شما بنده را آزردی؟ میشه بگی چرا و چطور؟!. هی بیخیال شدم و گفتم زشته. بیخیال شو چیزی نشده که. دیدم داره سنگینی میکنه رو دلم این نگفتنه. امروز یه شونه بالا انداختم و گفتم از خاطر اون عزیزتر که نمیخوای برنجه و فکر کنه کسیو اذیت کرده، خودتی. خود خودت. طومارنامه ای نوشتم براش بدون سانسور ذره ای از حسم. نتیجه؟ کلیک

الف

چند هفته پیش که مهمون داشتیم و پنج شنبه ش نخوابیده بودم و جمعه صبحش آزمون داشتم و تا عصرش مشغول تدارکات و شبش مشغول پذیرایی از مهمونا بودیم، دیگه اون ته مها شارژ نداشتم :دی اومدم تو اتاقم و خواستم بخوابم. که بعد چند دقیقه یکی از مهمونا با یه لیوان چایی و شیرینی اومد پیشم. از همون شیرینیایی بود که خودشون آورده بودن برامون. کنارم نشست و خوش و بش کرد و منتظر بود چاییمو بخورم بشقابشو ببره. خجالت کشیدم ( تو خجالتم میکشی مگه؟! ) بگم من اصن شیرینی خور نیستم و دوست ندارم شیرین جماعت ولی با این حال شیرینیه رو هم خوردم. مزش عجیب بود. جدید بود. ندیده بودم تا حالا همچین شیرینی ای. اصن تو ذوق نمیزد شیرینیش. اصن شیرین نبود. نمیدونم چی بود! هر چی بود خوشم اومد ازش و راضی بودم از خجالتی که باعث شد شیرینیه رو بخورم :دی. روز بعد به مامان گفتم اون شیرینیایی که دیشب آوردن کجاس و گفت ما که کلا شیرینی نمیخوریم تو هم بیشتر از همه ما بدت میاد، دو جعبه بود اینجا بیخودی میموند فرستادم خونه مامانم داداش ممدم شیرینی دوس داره! (مامان بزرگ من به واقع که خونشونم کنار خونمونه). کلی شاکی شدم که آقا چراغی که به منزل رواست به مسجد حرومه یه نظر میپرسیدی حداقل چن تاشو نگه میداشتی برام و اونم گفت انقد خودمو لوس نکنم میره میخره برام دیگه.نخرید:| نرفت :| کلا یادمون رفت قضیه رو تاااا دیشب که بنده هوس مهمونی رفتن به سرم زد ( این خودش هم بسیور عجیبه :دی ) و خونواده با چشمان گردالی درخواست بنده رو نگاه میکردن. تو مسیر از مامان پرسیدم اسم رو جعبه ش رو یادت نیست؟ و گفت چرا، "الف" .از الف گرفته بودن شیرینیا رو. به بابا گفتم بره الف و از اونجا از همون شیرینیا بخریم براشون و ایشالا از همونا هم بدن به خودمون بخوریم :)))). خوشحال و شادان تو ماشین هی میخواستم جعبه رو باز کنم و ناخونک بزنم ولی جلوی خودمو گرفتم. چی شد نهایتا؟ از شیرینیای خودمون ندادن بهمون :| کارد میزدی خونم درنمیومد...
الان که دارم مینویسم دارم به چند تا مسئله فکر میکنم
الان این چیه داره مینویسی و ثبتش میکنی؟! :))))
چقد شکمویی تو آخه؟!
بعد اصن چرا واس خودت جدا شیرینی نخریدی بیاری خونه واس اونا خریدی؟! به ذهنت نرسید واس خودت بخری نه واس مهمون؟
بعدم تو که تعارف نداری! چرا نرفتی راست راست به دختر خونه بگی من از اون شیرینیای خودمون میخوام ازونا بده بهم؟!
پاشو برو سر درست نشستی داری حرص دودونه شیرینی رو میخوری :| ...
۵ نظر

که مبادا کمی از تو کم بشود

چند کلمه مینویسم و بعد پاک میکنم. به خیال خودم کلمات مناسب تری انتخاب میکنم و دوباره مینویسم. سانسور میکنم. پاک میکنم و مبهم مینویسم. ذخیره پیش نویس رو میزنم و قبل از زدن انتشار دوباره میخونمش. نه. قرار نیست که آدم همه چیو بگه. یه چیزاییم مال خودشه. فقط و فقط خودش...

منم، من

اون کیه که واس مسائل محلول درست حسابی سوال حل نکرده؟
اون کیه که متن محلول رو باید مرور کنه ولی خوابش میاد؟
اون کیه که هفته گذشته معلوم نیست دقیقا چه غلطی میکرده که این همه درس نخونده داره؟
اون کیه که یادش رفته طول ضلع و اندازه قطر چند ضلعی رو چطور حساب میکنن؟
اون کیه که اسم کتابای شفیعی کدکنی و نویسنده پایینیش رو همیشه قاطی میکنه؟
اون کیه که فردا معلوم نیست دقیقا چقد گند میزنه؟
اون کیه که بهونه گیر شده؟
اون کیه که به "غلط کردم پارسال درس نخوندم" افتاده؟
اون کیه که الان باید از بیوشیمی مینالید نه شیمی؟
کیه؟
کیه که ته استراتژیش واس مدیریت بحران خوابیدنه؟
کیه که الان همون استراتژیش رو هم نمیتونه اجرا کنه؟
۶ نظر

و حال، نیاز بود قندانی دیگر بشکنم

و بی خوابی بازه دو تا پنج صبحم
غلت زدن و تلاش های بی نتیجه ام برای به خواب رفتن
حس بدم نسبت به چیزی که نباید
همه و همه با شکستن یک عدد قندان شسته شد، برده شد!
البته میدانید
نیم ساعت بعد گرندمام آمد
گیر داد که مادرت کجاست
گفتم نیست ننه، دخترت نیست، من هم نمیدانم کجاست
چشمش به قندان شکسته پخش شده در کف آشپزخانه افتاد
پرسید قندان را چه شده؟ چادر دراورد و سراغ جارو گرفت که جمع کنم
گفتم ول کن ننه
گفت نمیشود
گفتم ول کن جان عزیزت، اعصاب ندارم، خودم جمع میکنم
با غیض چادرش رو به سر کشید و گفت
لعنت بر پدر پدرسگ آن صاحاب مرده ای که گول ظاهرت را میخورد و تو را خواهد گرفت! کَس دراین عالم نمیداند که چه برج زهرماری هستی!! و بعد در را محکم به هم کوبید و رفت.
طراح اصلی قالب : عرفان ویرایش شده برای یک بنفشِ مهربان