پایانی بر این و شروعی بر آن

تو ماشین جام نمیشه.ینی میشه.ولی من همه چیو آزاد و در حالت غلت خوردن میخوام.داداش کنارمه و نمیتونم پامو دراز کنم.پامو از پنجره میارم بیرون.همدانیم.بابا میگه زشته،یکی پاهاتو میبینه و میگم کی؟فامیلامون؟تا اینجا هم دنبالمونن بدونن چیکار میکنیم؟!.قبلِ بحث دوباره پاهامو میارم تو و با بغض به خودم قول میدم دیگه با بابا سفر نیام. آدمی که به همه چی غر میزنه. به ترافیک به پلیس به باک بنزین به اگزوزی که وسط راه خراب میشه به خستگی به پادرد به گرونی به من به کنکورم به ... .ولی خب صدبار باز آمدم و باز توبه شکستم.کیو دارم باهاش برم؟!انتخابی هست جز بابا؟.صدای خوردنِ قطره های آب به شیشه میاد.میزنمش پایین و دستمو میبرم بیرون.به خونه فکر میکنم و اتاقم.به قرارگاه.به فرارگاه.به وقتی که بتونم تو خونه اینو بنویسم و بگم تموم شد!دیگه ازینا نمینویسم.و بگم اصن دیگه نمینویسم.پشیمون میشم.من آدم ننوشتن نیستم.خداحافظی میکنم دوروز بعدش برمیگردم بهم میگن سست عنصر!ولی میتونم بگم کمرنگ میشم و کمتر هستم؟!

۸ نظر

آب لیمو عسل هم یه شوخی کثیف بود

اگه یه دختر با لباس کاملا سبز و عینک فرم مشکی و کفشای کرم دیدید که اخماش تو همه و داره دنبال یه عده راه میره بدونید از سرما داره لرز میکنه ولی لباس گرم نداشته بیاره تهران چون قرار نبوده این وقت سال سرما بخوره. اون یه عده هم خونوادشن که هر چقد بهشون گفت من حالم خوب نیست،گلوم خرابه،دماغم خرابه،چشام خرابه،کلا خرابم و نمیتونم بیام گفتن بویایی و چشاییت خرابه،قوه سلیقت که از کار نیفتاده و اگه تو نیای نمیریم خرید:| 

میدونم دیگه خیلی دارم حرفِ کنکور رو میزنم،میدونم

تهرانیم.خاله شهر خودمونه .کلید خونشو داده بهمون ما اومدیم تهران و الان خونه خاله ایم. چند سال پیش،تو اون تهران گردی شبونه که تا صبح طول کشید با دایی یکی مونده به اولی،از جلوی دانشگاه شهید بهشتی رد شدیم.مهرش به دلم افتاد.هرچند بعدتراش مهرشم به همون راحتی از دلم رفت!ولی خب.مهر دوتا آجر و ساختمون . به خودم قول دادم سال کنکورم انقد فرزند صالحی باشم به کمتر از اینجا نیندیشم و اینجا قبول شم . من حتی قولی که به خودم دادمم عملی نکردم ... مهم نیست البته . متاسفانه یا خوشبختانه واقع بین تر از این حرفام و میدونم خبر خاصی تو دانشگاه نیست . ینی اون مدلی که آدم از دور ذوق داره یهو میبینه نه بابا! . ولی خوب میدونم سال سختی رو پیش رو دارم  تو گوشه اتاقم، تو خونه ای با این مادر،پدر و برادر که چند روزه منو به رگبار طعنه و کنایه بستن . مدلشون اینجوری نبوده اصلا . ولی این کنکور منِ انگار بلای آسمونی شده سرشون.بیشتر از هر وقت دیگه ای که باهاشون تو صلح هم بودم ولی میخواستم تنها باشم و تنها زندگی کنم و چون دختر بودم و بااباااااا جوجه تو چن سالته مگه که میخوای جدا شی؟!حرفم به خودم بود،دلم میخواد فرار کنم از دستشون .رشته مورد علاقه بخوره تو سرم .مث سگ که نه،یکم خفیف تر پشیمونم که علوم پایه و پیراپزشکی ها رو نزدم .همین بهشتی رو هم میاوردم سر قولمم میموندم .من که قول رشته ندادم به خودم .قول دانشگاهش رو دادم .فک کن چپ میرم میگم من این لیوانو میخوام داداشه تو لیوان واس چته؟!درستو بخون! راست میرم میخندم مامانه میگه خجالت نمیکشی میخندی؟! انگار که آدم کشته باشم که میخندم . ناراضین ازین که زار نزدم و گریه نکردم و اعتصاب غذا نکردم و وقتی گفتن خب؟گفتم خب که چی؟میخونم دیگه! و خیلی عادی به زندگیم دارم میپردازم .میگه تو انقد بیخیالی امسال بدترم میشه اوضاعت.اصن پشیمونی نمیبینم تو قیافت!.چی بهش بگم؟بگم حوصله گریه کردن هم ندارم؟ بگم نمیخوام شماها ناراحت شین منو ناراحت ببینین؟ولی خب خودشون دوس دارن مدل غمبرک زده منو.باید انتخاب رشته میکردم.باید میومدم بیرون ازون شهر.ازون خونه.الان تهرانیم.صبح میریم بیرون و باز باید غصه این شهر دودی شلوغ رو بخورم که امسال راهیش نشدم...

۳ نظر

مث همن؟

نمیدونم اولین بار از کی(چه کسی)و کی( چه زمانی) شنیدم"همه مردا مث همن"!!!! ولی قشنگ یادمه از همون موقه تا همین اواخر فکرم این بوده باکتری به اون سادگی و مسخرگی هم همه بچه هاش مث هم نیستن،چرته بخوای بگی مردا با این همه تفاوت مث همن.هنوزم اینو میگم البته.با این حال دوستام منو قانع کردن مردا همه مث همن و منم گفتم باشع!(باشه نه،باشع).هر پسر غریبه ای شاید بتونه شبیه بقیه باشه ولی برادر و پدر فرق دارن.هیچوقت نمیتونن دلتو بشکونن یا حرفی بزنن برنجی .همه مث همن؟باشه.ولی داداش و بابا حسابشون جداست.چند روز پیش راجع به یکی از دوستای داداشم مشغول حرف زدن بودیم که نمیدونم چی شد گفت"بفهم راجبش چی میگی.هر چی که هست ارزشش از تویی که خواهرمی برام بیشتره".تا یه ساعت گیج بودم و داشتم هضمش میکردم که چی گفت این؟! اولین باری بود تونسته بود اشک منو دربیاره.از اون روز به بعد با اینکه به روی خودش نیاورد و بازم باهام حرف زد و منم باهاش مثل قبلم،ته قلبم حضورش و حرف زدن باهاش سنگینی میکنه.دلم میخواد بندازمش دور.قاطی همون بقیه مردا. جای حرفی که داداش کوچیکه زد هنوز خوب نشده بود که دیروز سر ناهار،وقتی مشغول حرف بودیم بابام نیم جمله ای بهم گفت که مامان و داداش نگاهش کردن فقط.منم قاشقو هنوز تو دهن نبرده آوردم پایین.خب. اینم از بابا.عزیزتر از بابام که نداریم؟پس بقیه هم مث همن...

۴ موافق ۲ مخالف

پس لرزه

بدترین کاری که بشرِ دوپایِ پتانسیل دار برای رفع تقریبا تمام نیازهایش به تنهایی ،میتواند انجام دهد صله رحم و ایجاد روابط اجتماعی است.به غلط  کردمی افتاده ام آن سرش ناپیدا.به پدر میگویم بیا خانه را بفروشیم و برویم ازینجا.اینجا دیگر خانه نمیشود.هتل شده.خانه مادربزرگ شده.هر که میخواهد می آید،هر که میخواهد میرود.بیش از حد عمومی شده و من هیچ چیزِ عمومی ای را دوست ندارم.حتی خودِ شماها وقتی خواننده هایتان زیاد میشود و معروف میشوید را هم دوست ندارم.کیفیتتان می آید پایین.همه میشناسنتان و دیگر فقط مالِ من نیستید!.عمومی میشوید.خانه ای که بیش از خودمان چهارنفر در آن حضور داشته باشند عمومی است.باید کنار بیایم با اینکه دایی ممد پایه ثابت وعده های غذایی ماست.خسیس نیستم.دولقمه غذا است دیگر.تف به این کاهدان که بخواهم حرصش را هم بزنم.اما من حساسم روی تایم ناهار.آنقدر حساس که گاهی سایه پدرم بر روی بشقابم هم مرا اذیت میکند و غذایم را می آورم داخل اتاقم میخورم.دایی ممد قانون خانه ما را هم نمیداند.که اگر کسی لیوانی نمک دانی چیزی خواست و همه سر سفره نشسته بودیم،خودش پا میشود میرود می آرد!نه من میگویم مامان پاشو لیوان به من بده نه پدرم به داداش کوچیکه میگوید پسرم پاشو نمک دان بده دستم.واقعا زشت است وقتی من دارم کوفت میکنم تو هم همین طور بگویی دایی جان برو پارچ آب را بیاور.پارچ آبُ مرض .فاکتور بگیریم دایی ممد مطلقه را،از آن بدتر دیگر دایی ها و زندایی ها هستند.ها.توضیح بدم دیگر؟دایی ممد مجرد نیست.مطلقه است.دیگر دایی ها.زندایی وسطی و دقیقا وسطی(ینی زنِ داییِ وسطی) از در پریده داخل و بدون سلام میگوید شامتان حاضر نیست؟ابرویی بالا داده و گفتم زنگ میزدی زودتر برات آماده کنیم!شرمنده!.مینشیند وسط حیاط و منتظر میماند من برایش سفره پهن کنم و غذا جلویش بگذارم.گفتم که،من خسیس نیستم.دو لقمه است با یکدیگر کوفت میکنیم.ولی از آدم مفت خور و طلب کار که باید همه در خدمت او باشند بدم می آید.خیر سرمان خانه ما هنوز بهم ریخته است.آنقد که فرش هم نداریم و در حیاط می زی ایم و تو،در حالی که لکه رنگی روی لباسم و عرق صورتم را میبینی میگویی برو برای پسرم آب لیمو درس کن!.او بچه است. دلم نمی آید.ولی آن لیوانی که خودت خوردی زهرمارت شود زندایی وسطی.حوصله هیچکدامتان را ندارم.خدا را شکر پارسال خودم آنقدر کم کاری کردم که نمیتوانم بگویم شما مزاحمم بودید و هی مهمان بودید و لش کرده بودید خانه ما و دلیل گندی که به کنکور زدم شما بودید.ولی امسال این اتفاق دارد می افتد و ذره ای دیگر به مغزم فشار بیاورید دیگر نیشگون گرفتن های مادرم از من که بیخیال،که ول کن،که زشته جواب نخواهد داد و تویِ رویتان خواهم گفت لطفا مزاحم نشوید!نشوید!.بابا ما خودمان هم اضافی هستیم.حوصله یکدیگر را هم نداریم.مادرم میگوید مشکل روانی دارم که از فامیل خوشم نمی آید،از مهمانی،از داداش هایش و خصوصا زن داداش هایش .شاید هم دارم.بهرحال بیمار هستم و باید مراعاتم را کرد.مراعات کنید.میدانم از نوشتن این متن پشیمان خواهم شد.امروز حال عحیبی داشتم و احتمالا هورمون هایم هم بهم ریخته باشد.در هر صورت احساسم بعد از پشیمانی تغییر زیادی نخواهد کرد.شما همان مزاحم های رو مخ هستید، من هم همان مشکل دار روانی

گوش بدیم به صدای شب تو خونه ما
۶ نظر

با ریزترین جزییات،که ثبت شود در تاریخ

ساعت یکم مونده به چهار عصره.تو حیاطم.حدود چهار پنج روزه نرفتم حموم و موهام چسبیده به هم.کف پامم سیاه شده.بله لباسام تو گونیه و تو این شرایط خودمم دلم نمیخواد برم حموم.ولی خودمونیما،کثیفی هم عالمی داره!نگران لک شدن لباسات و عرق کردن و هیچی نیستی.لذت هم میبری از بیشتر لولیدن تو کثافت.مامان میگه گوشیشو از تو ساختمون اصلی خونه یارم.دوتا میس کال داره.میگه کی بودن؟میگم مریم بوده.مریم هم رشته و هم همه چیه مامانه.با این فرق که مجرده.همیشه میگه بذار منو مامانت برات مایه عبرت باشیم!.بگذریم.خودم میدونم واس چی میگه.هرچند قبول ندارم.همون لحظه مریم زنگ میزنه.مامان باهاش حرف میزنه.قطع میکنه و میگه مریم پرسید بنفشه چیکار کرد؟نتایج اومده.گوشیشو میگیرم و رو صندلیم که وسط حیاطه میشینم.ساعت چهاره دقیقا.اسکرین شاتی که گرفتم از مشخصاتم رو نگاه میکنم و شماره داوطلبیم رو میزنم.دلم میخواد بنویسه پردیس و.از اسم پردیس هم خیلی خوشم نمیاد.ولی اینو دوس دارم.کد امنیتی رو میزنم.رنگ کارا روبروم دارن درِ اصلی ورودی رو رنگ میکنن.دایی ممد سیب زمینی هایی که من سرخ کردم رو داره میخوره.هیچی توش نیست.یه خط تیره.یه نفس عمیق میکشم و میام تو حموم یدونه میزنم تو صورت خودم و به مدت سی ثانیه میگریم!اشکامو پاک میکنم.اون عدد،رتبه م،نتونست اشکمو دراره.شما هم شنیدید.یه عدد بود فقط.ولی این صفحه خالی،این صفحه سفید حق من نبود.دروغ چرا،بود.اونقد که باید تلاش نکرده بودم و خودم میدونستم اینو.بهم برخورده بود.میخوام دوباره چک کنم نکنه اشتباه شده باشه.قبل دوباره وارد شدنم دوباره گوشی مامان تو دستم زنگ میخوره.گوشیشو بهش میدم.مامان پردیسه.همون پردیسی که خوشم نمیاد ازش.میگه بنفش چیکار کرد؟دسته گل من حقوق اینجا قبول شده .گوشی رو ازش میگیرم و سایلنت میکنم.رنگ کارا کارشون تموم میشه و دایی ممدم میگه چی شد؟میگم نشد.میگه درس شدن دندونام یه سال عقب افتاد!دایی ممد دندوناش خرابه از بیخ.دلش میخواست من دندون بیارم.نمیدونه من تو انتخاب رشته فقط دارو و چن تا پزشکی زدم.سال بعدم دندون نخواهم زد.دلم میخواست بهش بگم انقد سیگار نکش تا خراب نشن ولی میگم به توچه؟و حرفمو قورت میدم.میام اینجا و اسمارتیز گفته نتایج اومده.میگم  یه خط تیره گذاشته برام.میگه واس اون سه تا خط تیره گذاشته.نگاه میکنم مال منم سه تا خط تیره س ولی من یدونه دیدمش.همون حالا.مهم نیته.اون موقع توی رشته و دانشگاه قبولی هیچی ننوشته بود،الان نوشته مردود.مامان بزرگ زنگ میزنه بیاین دنبالمون.تو باغشه.این روزا همش اونجاس و فصل گردوتکونیه.خاله هم پیششه.لباس قرمزم که رنگ گرفته رو عوض میکنمو با مامان میریم دنبالشون.یادم میره.میگم فدا سرم.بستنی میخورم.عینکمو یادم رفته بیارم ولی.از وقتی ازش استفاده میکنم دیگه بدونِ اون نمیبینم.کاش بهش عادت نمیکردم.یه بادکنک صورتی هم از اون صدتا بادکنکی که خریدم تو دهنمه و هی بادش میکنم.به خال خالی پیام میدم یا شیخ!جواب کنکور اومد.حالم بد نیست ولی خوبم نیست.چیزی بگو حال دلمان به شود.میگه"بیا بغلم".دلم میخواد بزنم تو دهنش.الان من چطور بیام بغل تو؟بعدشم،اگه پیشم بودی که دیگه اصن نیاز نبود بزنم تو دهنت!.بحثو عوض میکنه و کلی میخندیم.آخرین پیامش یه شکلک خنده گنده تلگرامیه با یه قلب قرمز کنارش.برمیگردیم خونه.اتاقم رنگش خشک شده.کرم سفیدِ دوس داشتنی من.لب تابمو باز میکنم.وارد پنل مدیریتم میشم.ارسال مطلب جدید رو میزنم.عنوانش رو میذارم که ثبت شود در تاریخ...

۲۱ نظر

رسانه متخصصان و اهل قلم

درونم کرمی کثیف و بزرگ می زی اد که بس همزیستی بینمان مسالمت آمیز است میتوانم بگویم عضوی از من است.هی به زاد و ولد میپردازد و من باید به تخلیه آنها بپردازم وگرنه من نیز مثل او بیمار و چرکین میشوم.یک چیزهایی هست که آدم دلش میخواهد انجام دهد هر چند انجام دادن آن کارها منطقی به نظر نیاید.من خیلی دلم میخواهد.اصلا کنترل دلم افتاده است دست کرموی بیشعور درونم!یک وقت هایی هوس کارهایی به سرم میزند و میدانم بعدش گند به بار می آید،اما باز هم انجامش میدهم.از خراب کردن کلید کترل و کناری لب تابم گرفته تا پاره کردن پرده گوش دایی کوچیکه برای اندازه گیری مقاومت گوش او!من را خانه تنها نگذارید.همیشه همین بوده .یکبار آشپزخانه را به آتش کشیدم بس نبود؟!و درونِ کرمِ درونم پت و متی می زی اند!آری.امروز در حالی که خانه تنها مانده بودم،این همه رنگ و قلم مو جلوی چشمانم بود و اتاقم که کامل رنگ شده بود و کوچک ترین ایرادی نداشت دلم خواست خودم باز هم رنگش کنم!چه کردم؟رنگ کرمی روغنی زدم روی رنگ سفید پلاستیکی و الان اتاقی دورنگ دارم.در راستای جمع کردن گندِ وارده قبل از رسیدن رنگ کار و پدر مادرم پت و مت درونم شروع به کار کردند و خیلی هول،لباس قرمز مورد علاقه م را با دست های رنگی خراب کردم.سمباده آوردم و دیوار را سمباده زدم که رنگ کرمی روغنی پاک شود.انقدر زدم که صورتی زیرش بیرون افتاد!حالا خر بیاور و باقالی بار کن.من متخصصم.متخصص در خراب کردن معمولی ها،داغان کردن خراب ها و گند زدن به کاملا درست ها!

۵ نظر

چهارگانه

1.یکی از خوشحالی هام واس برگشت به اینجا به شدت نزدیک بودن خونه مامان بزرگ به خونمون بود.غافل از اینکه درسته ما به اونا نزدیکیم و میتونم مث مستعمره خودم هر وقت دلم خواست لشگر کشی کنم اونجا،لش کنم اونجا،بردارم هر چی میخوام از اونجا،اونا هم نزدیکن به اینجا!و وای از روابط متقابل.خونه مامان بزرگ یه جایِ عمومیه.یعنی داییا،زنداییا و بچه هاشون که همیشه چترن خونه مامان بزرگ،میگن خونه آبجیمونم که همین جاس!بریم بهش سربزنیم.وایِ من...
2.دلم ازین ست های اتاق خواب نمیخواست.دوس ندارم.گفتم بگو یکی بیاد اندازه بگیره یه ضلع اتاقم رو کمد دیواری کنم میزمو هم وسطش جا ساز کنم کنارش هم بشه تخت تاشو که همه چی جمع و جور باشه.چیه؟فکر کردید تو این گرونی همچین تزی دادم؟نه آقا!بهم گفتن تو دخالت نکن باید وسایلت همه نو شه.آقاعه اومد و گفت واس کیه؟گفتیم من.یکم به اندازه گیری پرداخت و به بابام گفت ببین این دختره،فردا شوهر میکنه میره خونه شوهرش تو چیزی اینجا خرجش نکن.بابا بهش گفت شوهرش نمیدم:| گفت بخوای نخوای شوهر میکنه میره!!از من میشنوی تو این گرونی خرج نکن براش.یکی دوسال دیگه بیشتر مهمونت نیست.بابا بهش گفت آقا ول کن تو واس ما آب نداره واس تو که نون داره.راس راس جلوی چش من گفت ولی خرج داره!این دختر مهمونه،خرجش نکنین!همونجا از اتاقم اومدم بیرون و زدم زیر گریه...
3.رنگ کار پرسید عموجان کتاباتون سخت شده؟دختر من کلاس شیشمه امسال.بهش گفتم چطور مگه؟من خبر از کتابای جدید ندارم.گفت شما مگه کلاس هشتم یا نهم نیستی؟نظام جدیدی دیگه.جامه بدرم رو به بیابانها؟!
4.شوهرخاله م اومده اینجا و بازم اه!من کلا یدونه خاله دارم که تهرانه چون شوهرش اونجاس .ازین تسبیح به دستای نماز خونِ معتقد به خدا روزی رسونِ ناجور که شهرستان شهرستان گفتن انگار که طلب باباش پیشمون باشه از دهنش نمیفته.دوس نداری خب نیا.حالا شهرستانی گفتنش که از دهنش نمیفته رو کاری ندارم.دیروز تو باغ بابابزرگم بهش گفت داماد گلم بیا این بالا تو هم یه کمکی بکن یه گردویی بتکون.گفت خودتونو خسته نکنین.خدا نامه افتادن اینا رو داده امام زمان امضا میکنه تایید میشه چند روز دیگه خودشون میفتن!
اینم عکسای دیشب بعد از مراسم گردو تکونی و شبونه تو باغ.جای بعضیاتون خالی
1 ،2 ،3
۵ نظر

در رابطه با ماتحت شاگرد رنگ کاری که الان خونمونه

چرا یکی فتوا نمیده پوشیدن پیرهن و تی شرتی که وقتی خم میشی ناموستو از پشت میندازه بیرون واس مردا حرامه؟شرت که میتونی بپوشی لامصب؟!الان بخندم به منظره یا بگریم یا حالم بهم بخوره؟!-_- :))))
۷ نظر

بتاز گله ی اکسیژن

خونه این شکلیه.عملا یه هفته س مامانمو ندیدم و میخوام وقتی برگشت خراب شم سرش که ول کن علم جویی تا گور رو.در همین راستا تصمیم گرفتم آندره و ویونا رو واس انتخاب رشته سال بعدم در نظر بگیرم.سبزه باید میومده که حالم خراب تر شه،نیومده.و این نیومدن بدتره.مث بغضی که زودتر باید گریه شه تا رنگین کمون شه ولی بغض میمونه.کلا هزارتومن همراهمه و با این که لازمم نمیشه احساس ناامنی میکنم از این بی پولی.دوچرخه یه میلیونی یه ماه پیشم شده سه میلیون و میخوام سر به تن هیچکی نباشه.شبِ امتحان زمین خودمو با یکی از آهنگای آلبومِ جدید چاووشی خفه کردم و حفظم الان.شنبه امتحان ریاضی دارم و اومدم کتاب خونه.چیزی که این وسط حالمو یه خورده بهتر کرد و باعث شد احساس مفید بودن کنم کتابدار بود.با حالی که معلوم بود دردش چیه پرسید"بچه ها،کسی مسکن همراهشه؟".خوشحال بابتِ کیف جادوییِ مهربونیم که به سنگینی قبل نیست اما قرص توشه،با لبخند بهش گفتم من،من...

۹ نظر
طراح قالب: عرفان | ویرایش شده به طور ویژه برای بنفشه قدرت گرفته از بلاگ بیان