پایانی بر این و شروعی بر آن

تو ماشین جام نمیشه.ینی میشه.ولی من همه چیو آزاد و در حالت غلت خوردن میخوام.داداش کنارمه و نمیتونم پامو دراز کنم.پامو از پنجره میارم بیرون.همدانیم.بابا میگه زشته،یکی پاهاتو میبینه و میگم کی؟فامیلامون؟تا اینجا هم دنبالمونن بدونن چیکار میکنیم؟!.قبلِ بحث دوباره پاهامو میارم تو و با بغض به خودم قول میدم دیگه با بابا سفر نیام. آدمی که به همه چی غر میزنه. به ترافیک به پلیس به باک بنزین به اگزوزی که وسط راه خراب میشه به خستگی به پادرد به گرونی به من به کنکورم به ... .ولی خب صدبار باز آمدم و باز توبه شکستم.کیو دارم باهاش برم؟!انتخابی هست جز بابا؟.صدای خوردنِ قطره های آب به شیشه میاد.میزنمش پایین و دستمو میبرم بیرون.به خونه فکر میکنم و اتاقم.به قرارگاه.به فرارگاه.به وقتی که بتونم تو خونه اینو بنویسم و بگم تموم شد!دیگه ازینا نمینویسم.و بگم اصن دیگه نمینویسم.پشیمون میشم.من آدم ننوشتن نیستم.خداحافظی میکنم دوروز بعدش برمیگردم بهم میگن سست عنصر!ولی میتونم بگم کمرنگ میشم و کمتر هستم؟!

۱۰ نظر

آب لیمو عسل هم یه شوخی کثیف بود

اگه یه دختر با لباس کاملا سبز و عینک فرم مشکی و کفشای کرم دیدید که اخماش تو همه و داره دنبال یه عده راه میره بدونید از سرما داره لرز میکنه ولی لباس گرم نداشته بیاره تهران چون قرار نبوده این وقت سال سرما بخوره. اون یه عده هم خونوادشن که هر چقد بهشون گفت من حالم خوب نیست،گلوم خرابه،دماغم خرابه،چشام خرابه،کلا خرابم و نمیتونم بیام گفتن بویایی و چشاییت خرابه،قوه سلیقت که از کار نیفتاده و اگه تو نیای نمیریم خرید:| 

میدونم دیگه خیلی دارم حرفِ کنکور رو میزنم،میدونم

تهرانیم.خاله شهر خودمونه .کلید خونشو داده بهمون ما اومدیم تهران و الان خونه خاله ایم. چند سال پیش،تو اون تهران گردی شبونه که تا صبح طول کشید با دایی یکی مونده به اولی،از جلوی دانشگاه شهید بهشتی رد شدیم.مهرش به دلم افتاد.هرچند بعدتراش مهرشم به همون راحتی از دلم رفت!ولی خب.مهر دوتا آجر و ساختمون . به خودم قول دادم سال کنکورم انقد فرزند صالحی باشم به کمتر از اینجا نیندیشم و اینجا قبول شم . من حتی قولی که به خودم دادمم عملی نکردم ... مهم نیست البته . متاسفانه یا خوشبختانه واقع بین تر از این حرفام و میدونم خبر خاصی تو دانشگاه نیست . ینی اون مدلی که آدم از دور ذوق داره یهو میبینه نه بابا! . ولی خوب میدونم سال سختی رو پیش رو دارم  تو گوشه اتاقم، تو خونه ای با این مادر،پدر و برادر که چند روزه منو به رگبار طعنه و کنایه بستن . مدلشون اینجوری نبوده اصلا . ولی این کنکور منِ انگار بلای آسمونی شده سرشون.بیشتر از هر وقت دیگه ای که باهاشون تو صلح هم بودم ولی میخواستم تنها باشم و تنها زندگی کنم و چون دختر بودم و بااباااااا جوجه تو چن سالته مگه که میخوای جدا شی؟!حرفم به خودم بود،دلم میخواد فرار کنم از دستشون .رشته مورد علاقه بخوره تو سرم .مث سگ که نه،یکم خفیف تر پشیمونم که علوم پایه و پیراپزشکی ها رو نزدم .همین بهشتی رو هم میاوردم سر قولمم میموندم .من که قول رشته ندادم به خودم .قول دانشگاهش رو دادم .فک کن چپ میرم میگم من این لیوانو میخوام داداشه تو لیوان واس چته؟!درستو بخون! راست میرم میخندم مامانه میگه خجالت نمیکشی میخندی؟! انگار که آدم کشته باشم که میخندم . ناراضین ازین که زار نزدم و گریه نکردم و اعتصاب غذا نکردم و وقتی گفتن خب؟گفتم خب که چی؟میخونم دیگه! و خیلی عادی به زندگیم دارم میپردازم .میگه تو انقد بیخیالی امسال بدترم میشه اوضاعت.اصن پشیمونی نمیبینم تو قیافت!.چی بهش بگم؟بگم حوصله گریه کردن هم ندارم؟ بگم نمیخوام شماها ناراحت شین منو ناراحت ببینین؟ولی خب خودشون دوس دارن مدل غمبرک زده منو.باید انتخاب رشته میکردم.باید میومدم بیرون ازون شهر.ازون خونه.الان تهرانیم.صبح میریم بیرون و باز باید غصه این شهر دودی شلوغ رو بخورم که امسال راهیش نشدم...

۵ نظر

مث همن؟

نمیدونم اولین بار از کی(چه کسی)و کی( چه زمانی) شنیدم"همه مردا مث همن"!!!! ولی قشنگ یادمه از همون موقه تا همین اواخر فکرم این بوده باکتری به اون سادگی و مسخرگی هم همه بچه هاش مث هم نیستن،چرته بخوای بگی مردا با این همه تفاوت مث همن.هنوزم اینو میگم البته.با این حال دوستام منو قانع کردن مردا همه مث همن و منم گفتم باشع!(باشه نه،باشع).هر پسر غریبه ای شاید بتونه شبیه بقیه باشه ولی برادر و پدر فرق دارن.هیچوقت نمیتونن دلتو بشکونن یا حرفی بزنن برنجی .همه مث همن؟باشه.ولی داداش و بابا حسابشون جداست.چند روز پیش راجع به یکی از دوستای داداشم مشغول حرف زدن بودیم که نمیدونم چی شد گفت"بفهم راجبش چی میگی.هر چی که هست ارزشش از تویی که خواهرمی برام بیشتره".تا یه ساعت گیج بودم و داشتم هضمش میکردم که چی گفت این؟! اولین باری بود تونسته بود اشک منو دربیاره.از اون روز به بعد با اینکه به روی خودش نیاورد و بازم باهام حرف زد و منم باهاش مثل قبلم،ته قلبم حضورش و حرف زدن باهاش سنگینی میکنه.دلم میخواد بندازمش دور.قاطی همون بقیه مردا. جای حرفی که داداش کوچیکه زد هنوز خوب نشده بود که دیروز سر ناهار،وقتی مشغول حرف بودیم بابام نیم جمله ای بهم گفت که مامان و داداش نگاهش کردن فقط.منم قاشقو هنوز تو دهن نبرده آوردم پایین.خب. اینم از بابا.عزیزتر از بابام که نداریم؟پس بقیه هم مث همن...

۴ موافق ۲ مخالف

پس لرزه

بدترین کاری که بشرِ دوپایِ پتانسیل دار برای رفع تقریبا تمام نیازهایش به تنهایی ،میتواند انجام دهد صله رحم و ایجاد روابط اجتماعی است.به غلط  کردمی افتاده ام آن سرش ناپیدا.به پدر میگویم بیا خانه را بفروشیم و برویم ازینجا.اینجا دیگر خانه نمیشود.هتل شده.خانه مادربزرگ شده.هر که میخواهد می آید،هر که میخواهد میرود.بیش از حد عمومی شده و من هیچ چیزِ عمومی ای را دوست ندارم.حتی خودِ شماها وقتی خواننده هایتان زیاد میشود و معروف میشوید را هم دوست ندارم.کیفیتتان می آید پایین.همه میشناسنتان و دیگر فقط مالِ من نیستید!.عمومی میشوید.خانه ای که بیش از خودمان چهارنفر در آن حضور داشته باشند عمومی است.باید کنار بیایم با اینکه دایی ممد پایه ثابت وعده های غذایی ماست.خسیس نیستم.دولقمه غذا است دیگر.تف به این کاهدان که بخواهم حرصش را هم بزنم.اما من حساسم روی تایم ناهار.آنقدر حساس که گاهی سایه پدرم بر روی بشقابم هم مرا اذیت میکند و غذایم را می آورم داخل اتاقم میخورم.دایی ممد قانون خانه ما را هم نمیداند.که اگر کسی لیوانی نمک دانی چیزی خواست و همه سر سفره نشسته بودیم،خودش پا میشود میرود می آرد!نه من میگویم مامان پاشو لیوان به من بده نه پدرم به داداش کوچیکه میگوید پسرم پاشو نمک دان بده دستم.واقعا زشت است وقتی من دارم کوفت میکنم تو هم همین طور بگویی دایی جان برو پارچ آب را بیاور.پارچ آبُ مرض .فاکتور بگیریم دایی ممد مطلقه را،از آن بدتر دیگر دایی ها و زندایی ها هستند.ها.توضیح بدم دیگر؟دایی ممد مجرد نیست.مطلقه است.دیگر دایی ها.زندایی وسطی و دقیقا وسطی(ینی زنِ داییِ وسطی) از در پریده داخل و بدون سلام میگوید شامتان حاضر نیست؟ابرویی بالا داده و گفتم زنگ میزدی زودتر برات آماده کنیم!شرمنده!.مینشیند وسط حیاط و منتظر میماند من برایش سفره پهن کنم و غذا جلویش بگذارم.گفتم که،من خسیس نیستم.دو لقمه است با یکدیگر کوفت میکنیم.ولی از آدم مفت خور و طلب کار که باید همه در خدمت او باشند بدم می آید.خیر سرمان خانه ما هنوز بهم ریخته است.آنقد که فرش هم نداریم و در حیاط می زی ایم و تو،در حالی که لکه رنگی روی لباسم و عرق صورتم را میبینی میگویی برو برای پسرم آب لیمو درس کن!.او بچه است. دلم نمی آید.ولی آن لیوانی که خودت خوردی زهرمارت شود زندایی وسطی.حوصله هیچکدامتان را ندارم.خدا را شکر پارسال خودم آنقدر کم کاری کردم که نمیتوانم بگویم شما مزاحمم بودید و هی مهمان بودید و لش کرده بودید خانه ما و دلیل گندی که به کنکور زدم شما بودید.ولی امسال این اتفاق دارد می افتد و ذره ای دیگر به مغزم فشار بیاورید دیگر نیشگون گرفتن های مادرم از من که بیخیال،که ول کن،که زشته جواب نخواهد داد و تویِ رویتان خواهم گفت لطفا مزاحم نشوید!نشوید!.بابا ما خودمان هم اضافی هستیم.حوصله یکدیگر را هم نداریم.مادرم میگوید مشکل روانی دارم که از فامیل خوشم نمی آید،از مهمانی،از داداش هایش و خصوصا زن داداش هایش .شاید هم دارم.بهرحال بیمار هستم و باید مراعاتم را کرد.مراعات کنید.میدانم از نوشتن این متن پشیمان خواهم شد.امروز حال عحیبی داشتم و احتمالا هورمون هایم هم بهم ریخته باشد.در هر صورت احساسم بعد از پشیمانی تغییر زیادی نخواهد کرد.شما همان مزاحم های رو مخ هستید، من هم همان مشکل دار روانی

گوش بدیم به صدای شب تو خونه ما
۶ نظر

با ریزترین جزییات،که ثبت شود در تاریخ

ساعت یکم مونده به چهار عصره.تو حیاطم.حدود چهار پنج روزه نرفتم حموم و موهام چسبیده به هم.کف پامم سیاه شده.بله لباسام تو گونیه و تو این شرایط خودمم دلم نمیخواد برم حموم.ولی خودمونیما،کثیفی هم عالمی داره!نگران لک شدن لباسات و عرق کردن و هیچی نیستی.لذت هم میبری از بیشتر لولیدن تو کثافت.مامان میگه گوشیشو از تو ساختمون اصلی خونه یارم.دوتا میس کال داره.میگه کی بودن؟میگم مریم بوده.مریم هم رشته و هم همه چیه مامانه.با این فرق که مجرده.همیشه میگه بذار منو مامانت برات مایه عبرت باشیم!.بگذریم.خودم میدونم واس چی میگه.هرچند قبول ندارم.همون لحظه مریم زنگ میزنه.مامان باهاش حرف میزنه.قطع میکنه و میگه مریم پرسید بنفشه چیکار کرد؟نتایج اومده.گوشیشو میگیرم و رو صندلیم که وسط حیاطه میشینم.ساعت چهاره دقیقا.اسکرین شاتی که گرفتم از مشخصاتم رو نگاه میکنم و شماره داوطلبیم رو میزنم.دلم میخواد بنویسه پردیس و.از اسم پردیس هم خیلی خوشم نمیاد.ولی اینو دوس دارم.کد امنیتی رو میزنم.رنگ کارا روبروم دارن درِ اصلی ورودی رو رنگ میکنن.دایی ممد سیب زمینی هایی که من سرخ کردم رو داره میخوره.هیچی توش نیست.یه خط تیره.یه نفس عمیق میکشم و میام تو حموم یدونه میزنم تو صورت خودم و به مدت سی ثانیه میگریم!اشکامو پاک میکنم.اون عدد،رتبه م،نتونست اشکمو دراره.شما هم شنیدید.یه عدد بود فقط.ولی این صفحه خالی،این صفحه سفید حق من نبود.دروغ چرا،بود.اونقد که باید تلاش نکرده بودم و خودم میدونستم اینو.بهم برخورده بود.میخوام دوباره چک کنم نکنه اشتباه شده باشه.قبل دوباره وارد شدنم دوباره گوشی مامان تو دستم زنگ میخوره.گوشیشو بهش میدم.مامان پردیسه.همون پردیسی که خوشم نمیاد ازش.میگه بنفش چیکار کرد؟دسته گل من حقوق اینجا قبول شده .گوشی رو ازش میگیرم و سایلنت میکنم.رنگ کارا کارشون تموم میشه و دایی ممدم میگه چی شد؟میگم نشد.میگه درس شدن دندونام یه سال عقب افتاد!دایی ممد دندوناش خرابه از بیخ.دلش میخواست من دندون بیارم.نمیدونه من تو انتخاب رشته فقط دارو و چن تا پزشکی زدم.سال بعدم دندون نخواهم زد.دلم میخواست بهش بگم انقد سیگار نکش تا خراب نشن ولی میگم به توچه؟و حرفمو قورت میدم.میام اینجا و اسمارتیز گفته نتایج اومده.میگم  یه خط تیره گذاشته برام.میگه واس اون سه تا خط تیره گذاشته.نگاه میکنم مال منم سه تا خط تیره س ولی من یدونه دیدمش.همون حالا.مهم نیته.اون موقع توی رشته و دانشگاه قبولی هیچی ننوشته بود،الان نوشته مردود.مامان بزرگ زنگ میزنه بیاین دنبالمون.تو باغشه.این روزا همش اونجاس و فصل گردوتکونیه.خاله هم پیششه.لباس قرمزم که رنگ گرفته رو عوض میکنمو با مامان میریم دنبالشون.یادم میره.میگم فدا سرم.بستنی میخورم.عینکمو یادم رفته بیارم ولی.از وقتی ازش استفاده میکنم دیگه بدونِ اون نمیبینم.کاش بهش عادت نمیکردم.یه بادکنک صورتی هم از اون صدتا بادکنکی که خریدم تو دهنمه و هی بادش میکنم.به خال خالی پیام میدم یا شیخ!جواب کنکور اومد.حالم بد نیست ولی خوبم نیست.چیزی بگو حال دلمان به شود.میگه"بیا بغلم".دلم میخواد بزنم تو دهنش.الان من چطور بیام بغل تو؟بعدشم،اگه پیشم بودی که دیگه اصن نیاز نبود بزنم تو دهنت!.بحثو عوض میکنه و کلی میخندیم.آخرین پیامش یه شکلک خنده گنده تلگرامیه با یه قلب قرمز کنارش.برمیگردیم خونه.اتاقم رنگش خشک شده.کرم سفیدِ دوس داشتنی من.لب تابمو باز میکنم.وارد پنل مدیریتم میشم.ارسال مطلب جدید رو میزنم.عنوانش رو میذارم که ثبت شود در تاریخ...

۲۱ نظر

رسانه متخصصان و اهل قلم

درونم کرمی کثیف و بزرگ می زی اد که بس همزیستی بینمان مسالمت آمیز است میتوانم بگویم عضوی از من است.هی به زاد و ولد میپردازد و من باید به تخلیه آنها بپردازم وگرنه من نیز مثل او بیمار و چرکین میشوم.یک چیزهایی هست که آدم دلش میخواهد انجام دهد هر چند انجام دادن آن کارها منطقی به نظر نیاید.من خیلی دلم میخواهد.اصلا کنترل دلم افتاده است دست کرموی بیشعور درونم!یک وقت هایی هوس کارهایی به سرم میزند و میدانم بعدش گند به بار می آید،اما باز هم انجامش میدهم.از خراب کردن کلید کترل و کناری لب تابم گرفته تا پاره کردن پرده گوش دایی کوچیکه برای اندازه گیری مقاومت گوش او!من را خانه تنها نگذارید.همیشه همین بوده .یکبار آشپزخانه را به آتش کشیدم بس نبود؟!و درونِ کرمِ درونم پت و متی می زی اند!آری.امروز در حالی که خانه تنها مانده بودم،این همه رنگ و قلم مو جلوی چشمانم بود و اتاقم که کامل رنگ شده بود و کوچک ترین ایرادی نداشت دلم خواست خودم باز هم رنگش کنم!چه کردم؟رنگ کرمی روغنی زدم روی رنگ سفید پلاستیکی و الان اتاقی دورنگ دارم.در راستای جمع کردن گندِ وارده قبل از رسیدن رنگ کار و پدر مادرم پت و مت درونم شروع به کار کردند و خیلی هول،لباس قرمز مورد علاقه م را با دست های رنگی خراب کردم.سمباده آوردم و دیوار را سمباده زدم که رنگ کرمی روغنی پاک شود.انقدر زدم که صورتی زیرش بیرون افتاد!حالا خر بیاور و باقالی بار کن.من متخصصم.متخصص در خراب کردن معمولی ها،داغان کردن خراب ها و گند زدن به کاملا درست ها!

۵ نظر

چهارگانه

1.یکی از خوشحالی هام واس برگشت به اینجا به شدت نزدیک بودن خونه مامان بزرگ به خونمون بود.غافل از اینکه درسته ما به اونا نزدیکیم و میتونم مث مستعمره خودم هر وقت دلم خواست لشگر کشی کنم اونجا،لش کنم اونجا،بردارم هر چی میخوام از اونجا،اونا هم نزدیکن به اینجا!و وای از روابط متقابل.خونه مامان بزرگ یه جایِ عمومیه.یعنی داییا،زنداییا و بچه هاشون که همیشه چترن خونه مامان بزرگ،میگن خونه آبجیمونم که همین جاس!بریم بهش سربزنیم.وایِ من...
2.دلم ازین ست های اتاق خواب نمیخواست.دوس ندارم.گفتم بگو یکی بیاد اندازه بگیره یه ضلع اتاقم رو کمد دیواری کنم میزمو هم وسطش جا ساز کنم کنارش هم بشه تخت تاشو که همه چی جمع و جور باشه.چیه؟فکر کردید تو این گرونی همچین تزی دادم؟نه آقا!بهم گفتن تو دخالت نکن باید وسایلت همه نو شه.آقاعه اومد و گفت واس کیه؟گفتیم من.یکم به اندازه گیری پرداخت و به بابام گفت ببین این دختره،فردا شوهر میکنه میره خونه شوهرش تو چیزی اینجا خرجش نکن.بابا بهش گفت شوهرش نمیدم:| گفت بخوای نخوای شوهر میکنه میره!!از من میشنوی تو این گرونی خرج نکن براش.یکی دوسال دیگه بیشتر مهمونت نیست.بابا بهش گفت آقا ول کن تو واس ما آب نداره واس تو که نون داره.راس راس جلوی چش من گفت ولی خرج داره!این دختر مهمونه،خرجش نکنین!همونجا از اتاقم اومدم بیرون و زدم زیر گریه...
3.رنگ کار پرسید عموجان کتاباتون سخت شده؟دختر من کلاس شیشمه امسال.بهش گفتم چطور مگه؟من خبر از کتابای جدید ندارم.گفت شما مگه کلاس هشتم یا نهم نیستی؟نظام جدیدی دیگه.جامه بدرم رو به بیابانها؟!
4.شوهرخاله م اومده اینجا و بازم اه!من کلا یدونه خاله دارم که تهرانه چون شوهرش اونجاس .ازین تسبیح به دستای نماز خونِ معتقد به خدا روزی رسونِ ناجور که شهرستان شهرستان گفتن انگار که طلب باباش پیشمون باشه از دهنش نمیفته.دوس نداری خب نیا.حالا شهرستانی گفتنش که از دهنش نمیفته رو کاری ندارم.دیروز تو باغ بابابزرگم بهش گفت داماد گلم بیا این بالا تو هم یه کمکی بکن یه گردویی بتکون.گفت خودتونو خسته نکنین.خدا نامه افتادن اینا رو داده امام زمان امضا میکنه تایید میشه چند روز دیگه خودشون میفتن!
اینم عکسای دیشب بعد از مراسم گردو تکونی و شبونه تو باغ.جای بعضیاتون خالی
1 ،2 ،3
۵ نظر

در رابطه با ماتحت شاگرد رنگ کاری که الان خونمونه

چرا یکی فتوا نمیده پوشیدن پیرهن و تی شرتی که وقتی خم میشی ناموستو از پشت میندازه بیرون واس مردا حرامه؟شرت که میتونی بپوشی لامصب؟!الان بخندم به منظره یا بگریم یا حالم بهم بخوره؟!-_- :))))
۷ نظر

بتاز گله ی اکسیژن

خونه این شکلیه.عملا یه هفته س مامانمو ندیدم و میخوام وقتی برگشت خراب شم سرش که ول کن علم جویی تا گور رو.در همین راستا تصمیم گرفتم آندره و ویونا رو واس انتخاب رشته سال بعدم در نظر بگیرم.سبزه باید میومده که حالم خراب تر شه،نیومده.و این نیومدن بدتره.مث بغضی که زودتر باید گریه شه تا رنگین کمون شه ولی بغض میمونه.کلا هزارتومن همراهمه و با این که لازمم نمیشه احساس ناامنی میکنم از این بی پولی.دوچرخه یه میلیونی یه ماه پیشم شده سه میلیون و میخوام سر به تن هیچکی نباشه.شبِ امتحان زمین خودمو با یکی از آهنگای آلبومِ جدید چاووشی خفه کردم و حفظم الان.شنبه امتحان ریاضی دارم و اومدم کتاب خونه.چیزی که این وسط حالمو یه خورده بهتر کرد و باعث شد احساس مفید بودن کنم کتابدار بود.با حالی که معلوم بود دردش چیه پرسید"بچه ها،کسی مسکن همراهشه؟".خوشحال بابتِ کیف جادوییِ مهربونیم که به سنگینی قبل نیست اما قرص توشه،با لبخند بهش گفتم من،من...

۹ نظر

خارتن

گفت هر ثانیه چهار میلیون(شایدم میلیارد.من خودم نوشتم "میل" و نمیدونم منظورم کدوم بوده) تُن از جرم خورشید کم میشه.گفتم عه وا!اینجوری دو روز دیگه خورشید تموم میشه میره که!با اخم گفت اونقدی جرم داره که تو ذهن کوچیک شما نگنجه بنفشه خانم!

گفت معروف ترین دنباله دار اسمش هالی ـه.هر 75 سال یک بار دیده میشه.به افتخار اونی که کشفش کرده و اسمش هالی بوده نامگذاری شده.گفتم این بزرگوار چقد عمر کرده که اینو دیده،فهمیده هر 75 سال یکبار پیداش میشه؟!گفت به شما ربطی نداره!!:| 

این شد که دیگه سر کلاسش ننشستم و به خیلی سبز روی آوردم! .کلا اصاب نداشت.فردا بازم میبینمش-_-

۴ نظر

آموزش رانندگی ورژن بابای بنفشه

کار کارگرا که تو خونه تموم شد بابا پیشنهاد داد بریم بیرون.مثل همیشه کوه و بیابون.شاید هم باغ بابابزرگ و روستا.تو فکر بودم. اصلا حواسم نبود بابا داره کجا میره.یهو دیدم تو جاده خاکی ایم که اتفاقا منظره قشنگی هم داشت ولی من نه متوجه منظره بودم نه میدونستم تهِ این مسیر به کجا میخوره و قراره کجا بریم.ماشین سرعتش کم شد و به خودم اومدم دیدم بابا داره از پشت فرمون پیاده میشه و میگه بیا بشین.میگم من؟اینجا؟الان؟

 گفت پس کی؟بشین دیگه.مگه نمیخواستی رانندگی یاد بگیری؟با شک رو صندلی بابا نشستم .حالا بابا کنارم رو صندلی شاگرد بود و داداش اون پشت از خنده غش کرده بود و میگفت ایییین؟این میخواد برونه؟بابا من جونمو دوس دارم بذار پیاده شم!.بقیه ش رو به صورت زنده گزارش میدیم براتون:

بابا: از این ماشین چی میدونی؟هر چی بلدی!

من:خب اسمش پژوپارسه.رنگش سفید روغنیه.مدل 93 عه.اون موقه سی تومن خریدیمش . 

پلاکش سی و سه جیم...

بابا: دونستن اینا موقه رانندگی به کارت نمیاد.چیزای فنی چی بلدی؟

من:اومممم...این وسطی ترمزه.اینم دنده س.اینم ظبطه.فولدر هشتمش آهنگای هایده

 روشه.نهمی مهستی دهمی...

بابا:بسه بسه!الان بخوای برونیش چیکار میکنی؟

من:روشنش میکنم =)

بابا: ببین اون سمت چپی کلاجه(شایدم کلاچه!لفظ درستشو نمیدونم).وسطی ترمزه.راستی 

گازه.اون سوییچو که چرخوندی کلاجو تاآخر بگیر،دنده رو بذار رو یک،یذره گازو بگیر و خواست راه

 بیفته کلاجو ول کن.الان راه بیفت ببینم

من:(در حالی که سوییچو چرخوندم و ماشین روشن شده و از شنیدن صدای موتور ذوق کرده م!) 

وای بابا الان گاز بدم؟=))))))

بابا:گاز هم بدی راه نمیره.گفتم  اول کلاج !

من:آها باشه(کلاجو تاآخر گرفتم،دنده هم که رو یک بود،بعدش گازو تا آخر فشار دادم . ماشین به 

شدت راه افتاد!!!!)

بابا:پدر صلواتی گازوو تا آخر نگیییییییییییییییییییییییییییررررررررررررررررررر کمش کن

من : (ترمز رو تا آخر فشار دادم و محکم ترمز گرفتیده شد و با سر رفتم تو شیشه)

بابا:با پای چپ ترمز نگیر!پای راستتو از روی گاز بردار با همون ترمز بگیر

من: من پاچپم رو پای راستم مسلط نیستم.پای راستمو از روی گاز بردارم پام اونجا گم میشه

 نمیدونم پامو باید کجا بذارم.پای چپمم بیکاره که!

بابا: قانونشه.نبینم با چپ ترمز بگیری.روشن کن ماشینو دوباره

من:این چرا خاموش شد؟!

این بار آروم تر روشن کردم.کلاجو تاآخر گرفتم و آروووووم گاز دادم.ولی این گازه خیلی لامصبه 

.یذره فشارش میدی ها، ولی خیلی میره.از میزان حساسیتش خبر نداشتم.آره!حالا تو جاده خاکی با دنده یک و سرعت ده بیس تا داشتم میروندم و احساس پایه یک بهم دست داده بود

بابا:الان یه سگ بپره جلوت چیکار میکنی؟

من:واسش راهنما میزنم=))))

همون لحظه یه سگ جلومون سبز شد!که خب فکر کنم بابا قبل من دیده بودش و واس همین 

پرسید.جاده خاکی و سنگی بود.نمیخواستم سگه رو بزنم نمیخواستمم ترمز بگیرم!در نتیجه 

فرمون رو چرخوندم و رفتم رو سنگا

بابا: همین دیروز لاستیکاشو عوض کردم جاده رو صاف کردی هر چی دست انداز بود رو مالیدی که

.ترمز بگیر اصن

و من با پای چپ ترمز گرفتم دوباره!!

بابا:چن دفعه یه حرفو بزنم بهت؟نمیفهمی چپ و راستت کدومه؟ترمز راااااااااااست گاز

 رااااااااااست چپ فقط کلاااااااااااااج

من: من کلا دو دیقه نیست میدونم کدومش ترمزه کدوم گازه چه توقعایی داری ازم:( در ضمن،

من دلم میخواد با چپ ترمز بگیرم .مشکلش چیه؟

بابا: مشکلش اینه دلت میخواد(آب دهنمو قورت میدم و چشامو میبندم...).روشن کن دوباره!یه

 وقت از این آیینه های بغل و روبروت استفاده هم نکنی ها!اصنم نگاه نندازی به مانیتور ببینی

 سرعتت چقده یا چقد بنزین داری

من:ینی هم دستم به فرمون باشه هم پای بیشعورِ راستم اون پایین هم چشم به روبرو هم مراقب

 باشم شما رو نندازم پایین هم اینا رو نگاه کنم؟!

بابا:اینجا نه ماشین جلوته نه پشت سرت آیینه ها لازمت نمیشه ولی دلیل نمیشه تو کارت قرمز

 نگاه نکردن رو نگیری!!

من:کدوم هیفده ساله ای رو بی خبر میارن تو همچین جاده ای بهش میگن ماشین برون.جاده ی

 صاف کم بود؟!

بابا:باید ترست بریزه=)))رو جاده صاف راحت تری.پارس هم موتورش سنگینه یکم اذیت میشی

 ولی واس گواهینامه با پراید امتحان میدی راحت تره خواستم آب بندی شی

من :مرسی آب بندی!!

بابا : راستی تو هیفده سالته؟خیلی ساله داریم بزرگت میکنیم.فک میکردم بیست و دو سه

 سالیت باشه!

من:سه چهارماه دیگه هیژده ولی مرسی که میدونی چن سالمه

بابا:الان چرا با یه دستت به فرمونه؟چه وقت آهنگ عوض کردنه؟مثلا خیلی کاربلدی این دوکارو با 

هم انجام میدی؟:))))بذار دفعه اولت بگذره بعد از این کارا بکن

همون لحظه یه ماشین از روبرو اومد و منم روسریم افتاده بود.همون دست چپم که به فرمون بود

 رو ناخداگاه ول کردم دستم رفت طرف روسریم و موهام.بابا همونجا خودش فرمونو دستش گرفت

 و داد زد :الاااااااااااان باید سرعتتو کم کنی و بری سمت راست این ماشینه رد شه نه که روسریت

 رو درست کنی و گازو بیشتربگیری اونم رو دنده یک !!

من:پس تکلیف خون اماما و شهدا چی میشه.اسلام چی.من جونم بره پارس بابام بره روسریم نمیره

بابا:مسخره بازی در نیار! جدی دارم بهت میگم.یا روسریتو سفت ببند،یا یکاری واس این موهای

 لختت بکن نیفته،یا اگرم نمیتونی ولش کن اصن!من اون دنیا پاسخگوی اماما و شهدا میشم به جات... و دوباره ماشین خاموش شد.بازم مصیبت روشن کردن و کلاج لعنتی

من:بابا ماشینی هست که فقط تو گاز بدی و ترمز بگیری نه دنده عوض کردن داشته باشه نه کلاج 

گرفتن!؟!!!

بابا:هست.چرا نیست؟تو نمیدونی اتوماتیک که میگن چیه؟پول داشته باشی همه چی هست

فیلَم یاد لندکروزِ مشکیم رو کرد.اصن فک کنم من چون رانندگی رو واس کوه و تفریح میخوام

 واس همین کائنات به سمتی پیش رفتن که اولین تجربم تو جاده کوهستانی باشه:دی

رسیدیم به یه جایی که جاده به شدت باریک میشد و طرف چپش دره و سقوط،سرابالایی،جاده 

ناصاف و سنگی و اصن یه وضعی!من همینجوری داشتم میرفتم بابا هم نمیگفت پیاده شم که داداش یادش انداخت خودش باید بشینه.جاهامونو عوض کردیم و در حالی که نیشم باز بود و لقب شوماخربنفشه رو به خودم داده بودم و داشتم فکر میکردم ووووااوووووووو رانندگی کلا یه ترمز بود و یه گاز و یه کلاج که اصن لحظه روشن کردن دوسش ندارم! و اینکه هر وقت حوصلم سر رفت انقد بلدم که بتونم ماشینو بدزدم(آره جون عمم!) از بابا پرسیدم اگه تو اون سرهنگه باشی،بله میدی بهم؟ خندید و گفت از سرهنگ شاید بله بگیری،ولی از من حالا حالاها نه!

۱۳ نظر

این بار صرفا گوش بدیم

این آهنگ از محتویات گوشی سبزه دزدیده شده

رمز پست بعدی پیش فروش میشه

+پست قبلی هم رمز دار شد.راجب عنوان پست قبل هم پرسیده بودید که ربطش چیه؟ یه تیکه از متنِ یه آهنگ کردیه که وقتی داشتم پست رو مینوشتم صدای چن تا پسر میومد که داشتن میزدن و میخوندنش...

۳ نظر

والله خراوم ارمنی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

طریقه مصرفِ ماشینِ دودر

خسته بودم.ولی دلمم میخواست پیاده بیام تا خونه.تو مسیر یه ماشین دودرِ خوشگل که رانندش یه خانوم خوشگل تر با عینک دودی بود کنارم ترمز کرد.دوست صمیمی و همکار مامان بود.کلی تعارف کرد بیا برسونمت خونتون دوره.هی گفتم نه نه نه.داشتم فکر میکردم خب،پسر خودشو که نشونده رو صندلی شاگرد.خودشم که رانندس.ماشینشم که دوتا در داره.ینی جای دونفر رو داره.منو میخواد کجا بذاره؟!برفرض اون پشت جا باشه،یعنی باید در اونا رو باز کنم اونا پیاده شن من برم اون پشت بشینم؟!نه!خیابونی داشتن نگاهمون میکردن.ریسکِ سوتی احتمالیم برای سوار شدن تویِ ماشین دودر رو نپذیرفتم و عینک خودمو زدم رو چشم و پیاده رُوان مسیر خونه رو پیش گرفتم:|

۸ نظر

گشنیز و جعفریه مگه؟

زندایی یکی مونده به آخری گفت باهام بیا میخوام برم ناخن بکارم.از ایناس که مقداری زن لابلای حجمی انبوه از آرایشه.میگم زندایی یه خانوم مسن که باهاش راحت هم نیستم نیاد جلو چشتون.تقریبا همه زنداییام همسن و سال خودمن.همونقد که فقرِ شدیدِ دختردایی/خاله/عمو/عمه دارم،سرشارم از زندایی.عادت نداره تنها بره خرید و کلا بیرون.همیشه با بقیه زنداییا همراه بوده،این بار منُ فارغ از درس گیر آورده.برعکس من که دلم میخواد همه جا تنها برم و تنها بخورم و تنها بخوابم و تنها بزی ام!البته دفعه آخری که برای اولین بار تنها رفتم استخر و فکر میکردم خوش میگذره ولی از نبودنِ سبزه و ذال قلبم مچاله شد رو فاکتور بگیریم.الان که فکر میکنم یکی دوماهِ اخیر همشو باید فاکتور بگیریم.داشتم میگفتم،میخواست بره ناخن بکاره. دعوتش رو لبیک گفتم و همراهش رفتم.تو مسیر پرسیدم "درد نداره؟" گفت "نه بابا،کارشو بلده".میگم "مطمئنی؟"میگه "آره،دفعه اولم که نیست".به این فکر میکنم چطور میشه به درد عادت کرد؟انقد قشنگی ناخن _ که به چشم من هم قشنگ نیست،یاد حسنی (ناخن دراز،واه واه واه) و یارو جادوگره تو سفیدبرفی میفتم _ مهمه که به خاطرش تحمل کنی ناخنتو از بیخ بکنن،سلولهای بنیادی توش بذارن،سلولا بزرگ شن و ناخن به شکل دلخواهت دراد؟. رسیدیم به آرایشگاه و بیشتر فکر کردم.مگه کاشتن ناخن یه کار تخصصی و تر تمیز نباید باشه؟نباید پزشک تو اتاق عمل انجامش بده؟!.رفتیم تو و یه خانومه گفت خوش اومدید،لباستونو بدید نگه دارم براتون.و من برخلاف تصمیم قبلی و قلبی مانتو و شالمو دادم به اون خانوم.زندایی گفت زری کجاس؟گفتن زری تو اتاق ناخن منتظرته.صدام زد و گفت تو هم بیا.رفتم ببینم این کندنِ ناخن از بیخ و کاشت سلولهای بنیادی چطوریه؟.چیزی که دیدم این بود که اول ناخن خودشو تر تمیز کرد،یه ناخن مصنوعی سایز جادوگر گذاشت روش و با چسبی در حد یک دو سه که محکم باشه و در نیاد چسبوند رو ناخن خودش.داشتم با موهام ور میرفتم و ظاهرا مشغول بافتنشون بودم ولی عمیقا تو فکر بودم که همه چیز رو خفن و تخصصی میبینم اما خوشمزه یِ ساده ای پیش میاد و دهن ذهنِ فَکار (بسیار فکر کننده) من بسته میشه.کار ناخناش که تموم شد صدا زد سارا،بنفش میخواد موهاشو کوتاه کنه.از اسم سارا خوشم نمیاد.از ساراها خوشم نمیاد.خصوصا از اون سارا.سارا اومد بالا سرم و با ترس محکم موهای نیمچه بافته رو تو دستم گرفتم و گفتم نه،نمیخواد...

۱۷ نظر

وسط این آشوب بازار من حوصلم سر رفته و پست فقط عنوان دار میذارم:| :))))

۱۲ نظر

این قسمت،اسباب کشی

داریم وسایل رو جمع میکنیم و هر چی که آماده شد میبریم خونه خودمون میذاریم سرجاش.یه کارتون کتاب دستم بود که پایین بدم بابا بذاره تو رخش ببره اونور. از آسانسور که اومدم بیرون صاحاب مجتمع آقای الف رو دیدم.گفته بودم دیگه همکف یه نمایشگاه اتومبیله؟یه ماشین سیاهِ خفنِ گنده ازین کاری باری سواری ها که از کوه صاف میره بالا و داداش میگه انقد توضیح نده راجبش!!اسمش تویوتا لندکروزه!:دی هست که دل منو برده بود و فکر میکردم صد تا دیویست میلیون پولش باشه.همیشه هم حساب میکردم چندسالگی!وقتی چندساله که کار کردم!با حقوق خودم!!میتونم بخرمش.آقای الف سلام کرد و گفت کارتون رو بدم دستش،سنگینه،کمک کنه.بهش گفتم مرسی ولی واس کمک میتونه اون ماشین سیاهه رو بهمون بده وسایلو بچینیم پشتش=))!گفت قابلتو نداره بنفش خانوم،ولی مال مردمه امانته،یه خش بیفته سی چل تومنی آب میخوره برام.گفتم چقد پول خودِ این سالاره مگه؟!گفت یک،یکو نیم.میگم یکونیم چی؟میگه میلیارد دیگه:)).آب دهنمو قورت میدم و میگم کاش تو ذهنم همون صدمیلیونی میموند.طبق محاسبات احتمالا وقتی ویونا*دخترش تاتی تاتی میکنه میتونم بخرمش:دی
*اسم دخترمه:))) :دی

راستی،ایشونو میگفتم:))


ادامه مطلب ۱۴ نظر

مورد سه رو خودمم نمیتونم رمزگشایی کنم که منظورم چی بوده

اینو هفته آخر کنکور که تابستون برام دنیای دور از دسترسی بود که داشتم جون میدادم براش نوشتم.با دونستن اینکه وقتی تابستون شروع شه ذهنم خالی میشه از کارایی که خواستم انجام بدم و روی برگه قدِ درِ اتاقم نوشتمون که یادم نره.اما من فقط خوابیدم و خوابیدم و خوابیدم...پشیمون هم نیستم البته!

۲۰ نظر

رژودرم

تا حالا مجلس ختم نرفتم.میترسم.تو اون وضعیت من چیکار کنم؟اصلا هم بلد نیستم دلداری بدم.دلداری دادن هم مسخرس واقعا.از اون بدتر دیدن کسیه که جلو چشات داره جون میده.خاله مامان دیشب جلو چشام داشت جون میداد.هی میخواستم بگم مامان بیا بریم،الان میمیره!اون وق ما چیکار کنیم؟!.سرطان داشت و شیمی درمانی و قطع عضو براش جواب نداده بود.دیروز به مدت نیم ساعت مرده بود! و به هوش اومده بود.گفته بودن ببرینش خونه ساعتای آخر رو پیش خونوادش باشه.تو کل بدنش پخش شده... .پسرش که تو فامیل کوه مینمایید رو تنِ نزار مادرش زار میزد.ده پونزده نفری که اونجا بودن داشتن گریه میکردن و من فقط نگاه.بعد از این که دو تا مسکن بهش زدن یکم آروم شد و خوابش برد.خونه زنداییم بودیم.گریه ها هم یکم قطع شد.خودش حالش خوب نبود و گفت بنفش یه چایی بیار.اولین سینی ای که دیدم چایی ها رو چیدم روش.مثل همیشه بدون توجه به اینکه اینای سینی های اصطکاک دار خونه خودمون نیست بدون دغدغه مراقبِ سینی بودن از آشپرخونه راه افتادم.بعد چند قدم حس کردم چایی ها داره سقوط میکنه و خب از روی شکم تا روی زانوی م یدفه داغ شد.ولی خب چون فرشای زندایی کرمی بود نباید میذاشتم لک شه و بقیه ش بریزه رو زمین!سینی رو همونجوری نگه داشتم رو خودم و برگشتم و دوباره چایی ریختم.از خودم بدم اومد که فرشای کرمی زندایی از خودم برام مهم تر بوده.از خودمم بیشتر بدم اومد تو اون وضعیت میتونم فکرمو چقققد منحرف کنم و از ناراحتی برای مادری که سرطان سینه داره میکشتش فکر پوست سوخته ی خودم باشم.ولی خب خدا رو شکر قبل اینکه چیزی بشه ما اومدیم خونه.تحملِ درد کشیدن مادره رو نه، تحمل دیدن گریه های پسرش رو بیشتر از اون نداشتم...

طراح اصلی قالب : عرفان ویرایش شده برای یک بنفشِ مهربان