وقتی از زندگی هنوز خوشگلیاشو داره میگوییم، از چه میگوییم

پیش بینی کرده بودم روزای مسخره ای باشن. هستن. اما نه به اون شدت وقتی دارم غرِ مسخرگی روزا رو میزنم و صدای اونورِ تلفن با خنده ای دلبرانه و آرامش خاطر همیشگی خاص خودش که منبع آرامش منم شده میگه "ببین، مییییدونم!" و میشوره میبره. یادم میره. انگار نه انگار. برمیگردم سر روزمرگی هایی که تنها درمونشون انتظاره واس گذشتن و نقش من فقط خوشایندتر کردنشونه که کمتر اذیت شم. " خوشایند". این کلمه مال من نیست. مال توعه. ببین و میدونم گفتنای این روزامم مال من نیست. بعد فک درد گرفتگی و سخن فرسایی های طولانی به محض گفتن خدانگهدار تو بغض میکنم. میترسم. عذاب وجدان میگیرم و باز میترسم. فقط تو میتونی این ترسُ بریزی تو جونم. هیچی و هیچکی قد تو "نماد" چیزایی که میخوام نیستن و من میترسم از نداشتنشون. الللبته بعدش سرمو تکون میدم که بپره فکرای کثیفم. یه لبخند میزنم و میرم به ادامه زندگیم میپردازم و به خودم میگم لیاقتشو داری، پتانسیلشو هم. به اون اراده صاب مرده بگو بیاد!
طراح اصلی قالب : عرفان ویرایش شده برای یک بنفشِ مهربان