داره کم کم نفسم میگیره برگرد

گوشی دوم بابا بود. من دوسش داشتم. همون خط دوم بابا هم روش بود. نیس که بابا مسیر رو به بیابونش زیاد بود، این یکیو چون همه جا آنتن میداد نگه داشته بود. من دوسش داشتم. خواستمش. حالا داشتمش. مخاطبام کی بودن؟ چهار نفر. مامان، بابا، یکی دیگه و اون یکی دیگه :دی یکیِ اولی این اواخر صبح ها با این که اصن تو حیطه وظایفش نبود زنگ میزد یا پیام میداد و بیدارم میکرد که درس بخونم. منِ بیشعور هم جواب میدادم بیدارم، نگران نباشه ولی بعدش میگرفتم میخوابیدم دوباره تا ظهر. اون یکی رو دو سه بار من شبونه بهش پیام دادم. دیگه برام چیکار میکرد؟ تایمرم بود. عزیز دلم بود. ثانیه به ثانیه درس خوندنمو میشمرد. دیگه؟ مکالمات ده پونزده ثانیه ای با مامان بابا  که یکی دو روز یبار اتفاق میفتاد که نصفش سلام و خداحافظی بود و اون نصفش کجایی و کی میای و چی میخوای و خوبی و این حرفا. دیگه؟ تقریبا هر هفته یه مکالمه طولانی تر با اون یکی دیگه. ماربازی هم نداشت ولی خب چیزی از ارزش هاش کم نمیشد. بیشتر از سطح توقعم پاسخ گوی چیزایی که میخواستم بود. حالا این بزرگوار تو کماس. چند روز پیش اینجوری شد و بابا رفت یه ال سی دی جدید انداخت روش. باز خراب شد و حالا دیگه اینجوری هم نمیشه حتی. بابا میگه مرده. میگه برنمیگرده. بیخیالش شو. ولی من میگم تو کماس...

منم یه گوشی نوکیا این مدلی دارم که هنوز هم اسمشو نمیدونم. گاهی همرام میبرم که شارژ گوشیم تموم شد ازش استفاده کنم. انصافا اینا یه چیز دیگه‌ان! :)

منم اسمشو نمیدونم!

واس شارژ که فوق العادن کصافطا. ماهی دو نهایتا سه بار شارژش میکنم :دی میکردم یعنی... :(

لعنتی به خاطرِ دلِ این بچه برگرد🙍🏻‍♀️🙍🏻‍♀️

هی میاد و هی میره ... نیم سوز شده بچم :( 

سالمی دختر ؟
این حجم نبودن 😶

انقد عجیبه نبودنم؟:))))

هستم ولی خستم :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح اصلی قالب : عرفان ویرایش شده برای یک بنفشِ مهربان