و حال، نیاز بود قندانی دیگر بشکنم

و بی خوابی بازه دو تا پنج صبحم
غلت زدن و تلاش های بی نتیجه ام برای به خواب رفتن
حس بدم نسبت به چیزی که نباید
همه و همه با شکستن یک عدد قندان شسته شد، برده شد!
البته میدانید
نیم ساعت بعد گرندمام آمد
گیر داد که مادرت کجاست
گفتم نیست ننه، دخترت نیست، من هم نمیدانم کجاست
چشمش به قندان شکسته پخش شده در کف آشپزخانه افتاد
پرسید قندان را چه شده؟ چادر دراورد و سراغ جارو گرفت که جمع کنم
گفتم ول کن ننه
گفت نمیشود
گفتم ول کن جان عزیزت، اعصاب ندارم، خودم جمع میکنم
با غیض چادرش رو به سر کشید و گفت
لعنت بر پدر پدرسگ آن صاحاب مرده ای که گول ظاهرت را میخورد و تو را خواهد گرفت! کَس دراین عالم نمیداند که چه برج زهرماری هستی!! و بعد در را محکم به هم کوبید و رفت.
طراح اصلی قالب : عرفان ویرایش شده برای یک بنفشِ مهربان