وقتی درخت ها از آدم ها دوست داشتنی تر میشوند

با صدای تبری که بابا به درخت گردو میزد از خواب بیدار شدم.کار خودشان را کردند.صد دفعه بهشان گفته بودم فکر اینکه بخواهید درخت ها را ببرید از سرتان بیرون کنید.نور و زیبایی خانه و حیاط به لطف آن هاست.به درک که توت جان بیش از حد ممکن سر به فلک کشیده و تابستان ها افتادن توت ها و برگ هایش حیاط را کثیف میکند!اصلا خودم جمعش میکنم.نامردها.توت جانم نباشد سایه ای در کار نیست.دیوار کوتاهیست که منظره ساختمان نیمه کاره همسایه روبرویی را به زشت ترین حالت ممکن نمایش میدهد.درخت گردویمان به خاطر تفکر بابا که میگفت"خوب نیست درخت گردو تو خونه باشه!" توسط آن یکی بابا قطع شد.کدام بابا؟بابا بزرگم را میگویم.بابای مامانم.همان که خانه اش چهارده قدمی خانه مان است و با همکاری پدرِ خودم سرِ گردو را به باد دادند.اصولا من آن یکی بابابزرگ را بابا حساب نمیکنم. هیچوقت بابا صدایش نزده ام.اصلا صدیش نزده ام.تا حالا مرا نبوسیده.با لگد دنبالم نیفتاده که پدرسوخته بامنِ پیرمرد شوخی میکنی؟ هیچ پولِ عیدی یادگاری ای هم ندارم از او.کدام پدر بزرگ؟همان که فقط نامی میدانم از او و تصویری مبهم از قیافه ش در ذهنم هست؟همان که پسر و عروسش را،نوه شش ماهه ش که من باشم را از خانه بیرون کرد؟.چرا باید بابا بدانمش؟نامش که می آید مادرم اخم هایش در هم میشود.از آن بیشتر،از زن بابایِ بابا.که چه ها نیاورده بر سرشان.از موادی که جاساز کرده در جیب پسرِ شوهرش و خودش گزارشش را به پلیس داده!چند وقت پیش در خیابان مرا دیده بود.همین بابابزرگی که فقط فامیلی ش به من رسیده.صدای مردی از پشت سر که میلرزید و می گفت"بنفش جان؟بابا؟". بدونِ برگشتن به عقب از صدایش که شباهت عجیبی به صدای پدرِ خودم داشت فهمیدم ایشان همان بزرگوار هستند.با شناختی که از مقدار اعصاب و احترامی که برای او قائل نبودم داشتم ترجیح دادم به پیرمردی که شصت هفتاد سال از من بزرگ تر است حرفی نزنم،تیکه ای نپرانم،دلش را نشکنم و اما دلش را هم با "وااااااییی بابا جون کجا بودی تو؟!"شاد نکنم!

درخت گردو را سر بریدند و اخطار جدی داده ام به هر دو بابا.به اولی گفتم روزی بیدار شوم و ببینم توتم نیست ماشینت را نشانه میروم و بلایی سرش می آورم.به بابابزرگ تبر به دستم هم گفتم روی درخت های حیاطمان شیطنت بازی در نیاورد وگرنه می آیم به باغت . ده بیست درختِ زرد آلو و هلو و آلو و انگور و ده بیست گردویِ دیگر گزینه های خوبی هستند برای شیطنت!خب؟دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و به بابا گفت داماد جان،نوه دستور داده و حرف،حرف اوست!من درخت هایم را دوست دارم!نمی توانم سرشان ریسک کنم.دخترت هم با کسی شوخی ندارد.رفتم و لپش را بوسیدم.دردت بخورد بر سرِ بعضی باباهای دیگر...
طراح اصلی قالب : عرفان ویرایش شده برای یک بنفشِ مهربان