رژودرم

تا حالا مجلس ختم نرفتم.میترسم.تو اون وضعیت من چیکار کنم؟اصلا هم بلد نیستم دلداری بدم.دلداری دادن هم مسخرس واقعا.از اون بدتر دیدن کسیه که جلو چشات داره جون میده.خاله مامان دیشب جلو چشام داشت جون میداد.هی میخواستم بگم مامان بیا بریم،الان میمیره!اون وق ما چیکار کنیم؟!.سرطان داشت و شیمی درمانی و قطع عضو براش جواب نداده بود.دیروز به مدت نیم ساعت مرده بود! و به هوش اومده بود.گفته بودن ببرینش خونه ساعتای آخر رو پیش خونوادش باشه.تو کل بدنش پخش شده... .پسرش که تو فامیل کوه مینمایید رو تنِ نزار مادرش زار میزد.ده پونزده نفری که اونجا بودن داشتن گریه میکردن و من فقط نگاه.بعد از این که دو تا مسکن بهش زدن یکم آروم شد و خوابش برد.خونه زنداییم بودیم.گریه ها هم یکم قطع شد.خودش حالش خوب نبود و گفت بنفش یه چایی بیار.اولین سینی ای که دیدم چایی ها رو چیدم روش.مثل همیشه بدون توجه به اینکه اینای سینی های اصطکاک دار خونه خودمون نیست بدون دغدغه مراقبِ سینی بودن از آشپرخونه راه افتادم.بعد چند قدم حس کردم چایی ها داره سقوط میکنه و خب از روی شکم تا روی زانوی م یدفه داغ شد.ولی خب چون فرشای زندایی کرمی بود نباید میذاشتم لک شه و بقیه ش بریزه رو زمین!سینی رو همونجوری نگه داشتم رو خودم و برگشتم و دوباره چایی ریختم.از خودم بدم اومد که فرشای کرمی زندایی از خودم برام مهم تر بوده.از خودمم بیشتر بدم اومد تو اون وضعیت میتونم فکرمو چقققد منحرف کنم و از ناراحتی برای مادری که سرطان سینه داره میکشتش فکر پوست سوخته ی خودم باشم.ولی خب خدا رو شکر قبل اینکه چیزی بشه ما اومدیم خونه.تحملِ درد کشیدن مادره رو نه، تحمل دیدن گریه های پسرش رو بیشتر از اون نداشتم...

طراح قالب: عرفان | ویرایش شده به طور ویژه برای بنفشه قدرت گرفته از بلاگ بیان