بیمارستانِ مادری!

دکترِ متخصصِ زنان داشت آماده میشد که بره اتاق عمل سرِ سزارین.از اون ور داشتن مامان رو صدا میزنن به صرف زایمان طبیعی و زمینه همه این اتفاقات جیغ و داد زایشگاه بود و فوشا و گریه های شوهرِ پشتِ در.به مامان گفتم منم با دکتر برم؟برم؟و اون هی نیشگون میگرفت که یعنی نه!زایمان طبیعی رو بارها دیده بودم پیش خودش ولی دلم تیغ و چاقو بازیِ اتاق عمل رو میخواست:| تهشم جلو دکتر قهوه ایم کرد و داد زد سرم:بیمارستانه اینجا نه مهدکودک که تو رو همه جا راه بدن:| :))))) دکتر گفت چیکارش داری بذا بیاد ببینه که نه هوس مادر شدن کنه نه پزشک زنان شدن! و رو به خودم گفت برو ازون لباس سبزای استریل بپوش.یه گوشه بی سر و صدا وای میسی تمرکز منو بهم نمیزنی.به هیچکی هم نمیگی اومدی اونجا مسئولیت داره

بعد از اینکه خیلی ریلکس انگار نه انگار آدم زیر دستشه( البته کلی کیف کردم انقد مسلطه) و با یه تیکه پارچه برخورد میکرد،میبرید و میدوخت و خوووون خدایا!الان میمیره اما برخلاف تصورات من نمرد:| از اتاق عملِ تهِ سالن برگشتم زایشگاهِ اون سرِ سالن.اون خانوم که بیهوش بود و درد کشیدنشو ندیدم ولی به معنای واقعی کلمه دیدم "حیف دردِ زایمان مادرت"رو.شوهرِ خانومی که داخل بود جلو در سرش رو گرفته بود وسط دستاش و شونه هاش میلرزید.داد نمیزد دارین چیکار میکنین زنمو که داره جیغ میزنه.مشت هم نمیکوبید به در.بی سر و صدا داشت گریه میکرد و منم گریه کردم باهاش:|.صدای ونگ ونگ جوجه زشت ش رو که شنید اول خندید و بعدش خندهِ ماسید و گفت:زنم چی؟چرا صداش نمیاد؟کشتینش؟!

+هر بار که میرم اونجا قصی القلب؟قسی القب؟غصی القب؟یا همچین چیزی تر میشم.اولین بار که دیدم کف پایِ بریده شده رو بخیه زدن زدم زیر گریه و تا چند روز خواب درست حسابی نداشتم (حدودا ده سالگی).الان با احتساب اون همه عمل جراحی که خودمو انداختم وسطشون! که تو رو خدا منو راه بدید دوس دارم ببینم :دی فک کنم فقط پیوند قلب یا مغز باز کردن ندیده باشم.اون دو تا رم ببینم قشنگ مقاوم میشم:| ...

پی نوشت:وقتی میبینم یکی خصوصا الان تو پزشکی ها بیشتر دیده میشه میگه "من نمیدونستم اینجوریه!اطلاعات نداشتم!" میخوام همونجا خفه ش کنم:| بزرگوار چیکاره ای پس؟!وقت و حال نداشتی بپرسی،ببینی،بشنوی؟! نمیتونی نخووووووووون نخوووووون -_-
دختری که با مامان شیفت بود یه مامای جوونِ تازه مدرک گرفته طرحی بود.خب ما خرده نمیگیریم بهش که اوایل کارشه ممکنه نتونه کامل از پسش بربیاد.ولی این بشر چققققد ضعیف و لوس و مسخره می نمایید!زنی که درد داشت و زایمانش نزدیک بود رو دید دستش لرزید.میگفت نمیتونم.میترسم.جرات ندارم پامو بذارم تو اتاق زایمان.تهشم زد زیر گریه گفت من اصن مامایی دوس نداشتم،من باید دکتر میشدم.خواستم بگم تو با این ترس از خونت و روحیه بیمارستان نداشتنت دکتر هم میشدی هیچی نمیشدی ...
طراح قالب: عرفان | ویرایش شده به طور ویژه برای بنفشه قدرت گرفته از بلاگ بیان