36_زلزله،یک

تو اتاقت نشستی و داری دینی میخونی."اگر بخواهد خلقتی جدید می آورد و این بر او سخت نیست" .میری تو فکر.که چیکار میکنه؟چیکار میخواد بکنه؟چیکــــــــار میتونه بکنه؟چطور میخواد خلقت جدید بیاره؟چطور از بین میبره مارو؟

سردرد داری هنوز.سر چی؟بماند.سرگیجه میگیری.دنیا میچرخه دور سرت.دنیا زیادی میچرخه و میفهمی که نه،بیشتر از دنیا دور سر چرخیدن ساده س.زمین داره تکون میخوره.یه حس خیلی عجیب داره که تا تجربه ش نکنی نمیفهمی چی میگم.اصن خود منم نمیدونم چجوری بنویسم حس و حالمو.یه حسُ حالایی تو کلمه ها جا نمیشن.حسُ حالی که تو خونه عادی هم نمیشه تحربه ش کرد!آپارتمان باشی باید.بالا باشی باید.هر لحظه منتظری یه چیزی از بالا بیفته رو سرت و تمام.نمیفته.فقط تکون میخوره.تند ترو تند تر.اونقد که تعادلتو از دست میدی و میفتی.بلند میشی ولی پاهات یاری نمیکنه.آیینه ت از رو دیوار میفته .کتابات از رو میزت دونه دونه میفتن زمین.تخت و کمد اما دارن وسط اتاق میرقصن انگار.صدای داداشت میاد که با جیغ داره میگه"آبجی از اتاقت بیا بیرون" و به بابا میگه"تو رو خدا بریم بیرون تو رو خدا...".بالاخره یادت میفته که بدبخت زلزله س! ممکنه بمیری.مثل دفعه های قبل شدتش کم نیس.این دفعه قبل نیس رو تختت باشی و فک کنی تختت گهواره شده و حال کنی.میرم بیرون از اتاق.همه جا تاریک میشه.برق هم که رفت.صدای جیغ و داد مردم از پنجره و در و کانال کولرُ همه جا میاد.تو تاریکی برمیگردی به اتاقت.پاهات تعادل نداره و باز میفتی.یه پالتو و شال برمیداری و میری پیش بقیه.باز هم فوش به قانون و فرهنگ مملکت که من تو این وضع باید به فکر حجاب باشم یا جونم؟!.همچنان داداشت داره جیغ میزنه و گریه هم قاطی ش شده.به معنای واقعی کلمه کج شدن ساختمون رو حس میکنی و بعد چند ثانیه تکونا خفیف تر میشه...بابات فقط کلید خونه و گوشی برمیداره و میرین.تو راه پله ها میبینی گچ ریخته.میبینی جلو چشت دیوار ترک برمیداره.بازم تکون میخوره.دلت میخواد بیشتر تکون بخوره و تو همونجا بشینی و بمونی زیر آوار احتمالی!خل خودتی.دوس ندارم بمیرم ولی بدم نمیاد تجربه ش کنم.خصوصا که الان انقد نزدیک حسش کردم.یه حس عجیب و لذت بخش! که با هیچکدوم از لذت هایی که تجربه کردی تا الان و تجربه خواهی کرد شک نداری که فرق داره .ولی میری بیرون.هنوز یه کلمه از دهنت بیرون نیومده و جیغ هم نزدی.بالاخره میرسی پایین.داری فک میکنی به چند نفر.به چند نفر که برات مهمِ بدونی حالشون خوبه؟زنگ میزنی.میگه خطا در اتصال.نمیتونی بفهمی اونا چی شدن.یه عده رو نمیتونی بفهمی،یه عده رو هم حق نداری بفهمی.حتی نگران اونایی میشی که خبرُ میشنون و نگرانت میشن.دلت میخواد اون وسط چند نفری باشن که یاد تو افتاده باشن

خودتم باورت نمیشه زلزله 7.3 ریشتری بوده.قاعدتا یه همچین عددی باید ویرون میکرد شهرُ ولی نکرد.زلزله رودبار7.4 بوده.آقا چرا ما هنوز زنده ایم؟!بخاطر موقعیت جغرافیاییِ انگار...ماه کوه داریم.اونا نداشتن. شاید خوشی زده زیر دلم.ولی واقعا دلم میخواست اون تو بمونم و چیزیم بشه.البته نه چیزِ عادی! در حدی که دربست اون دنیا.نه که ناقص بشم!.هرچند اگرم میموندم چیزی نمیشد.نمیدونم.بهرحال اون لحظه که کف اتاقم نشسته بودم و داشتم تکون میخوردم و افتادن وسایلمو میدیدم حس و حالش با هیچ چیز دیگه ای قابل مقایسه نیس.مث خیلی لذتای کوتاه مدت دیگه تموم شد...

ته تهش اینکه الان دوشنبه س.دیشب میخواستم بیام خونه بخوابم ولی بابا گفت امن نیست و بیرون داخل ماشین خوابیدیم.سردرد خوب نخوابیدنِ دیشب ولم نمیکنه و هر لحظه که چشام سیاهی میره فک میکنم شاید دوباره دنیا میخواد زیادی بچرخه ولی انگار تموم شد...

 

*واس خودم آره،ولی هیچ خوشحال نیستم از مرگ هم وطنای استان کناری...هی با خودم میگم کاش همشون یه عده خل مث من بوده باشن که دلشون میخواسته :| ناراحت هم هستم حتی و یه عذاب وجدان خاصی دارم...آخه شب قبلش داشتم واس امتحان زمین میخوندم.حجمش زیاد بود و خارج برنامه بود خوندنش.آخه مدرسه گیر بود و تاکید داشت رو امتحانای زمین.آخه من کتابو کوبیدم زمین.آخه من گفتم امیدوارم یه زلزله بیاد فرزانگان صاف شدنتو ببینم!! هرچند فک نکنم مدرسمون چیزیش شده باشه ولی...خدایا؟داشتیم؟یه حرفی زدم حالا.شوخی کردم تو چرا جدی گرفتی...

*انگار واقعا سخت نیست براش بهم زدن زمین.یکم ریشترشو بیشتر میکرد شهرای شما هم شامل نگاه الهی! شایدم زمینی میشد.یکم بیشتر؟قیامت حتی.فک کنم باید ایمان بیارم،نه؟

مگه دوباره برگشتین شهرتون؟
من چرا هیچ وقت نفهمیدم تو کجایی...

فکر کردم جای امنی هستی و نگرانت نشدم

تابستون 95 رفتیم اونجا
من خودم آخر اسفند اومدم اینجا تااااااا آخر خرداد96 ( نهایی ها رو اینجا دادم سهمیه منطقه سه م واس کنکور حفظ شه)
بعد امتحانام رفتم اونجا
آخر تابستون 96 برگشتیم و الان شهر خودمونیم :)
ینی من کلا نه ماه اونجا بودم

و اتفاقا من میدونستم کجا هستی و فک میکردم جات امنه ولی دیدم تو کامنتات خودت نوشتی که جوونی هنوز میترسی! فک نمیکردم شما هم حسش کرده باشین

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح اصلی قالب : عرفان ویرایش شده برای یک بنفشِ مهربان